|
عنوان: خورشید عر.یان [1]
نویسنده: ایزاک آسیموف [2] مترجم: هِروس شبانی ناشر: شقایق چاپ اول: 1375 --------------------------------------- مقدمه:
خورشید عر.یان سومین داستان بلند از مجموعهی بنیاد است. سبک نگارش داستان، همانند غارهای پولادی، کارآگاهی است ولی در حال و هوای علمی-تخیلی. در این داستان نیز، کارآگاه الیاس بیلی به همراه آر دانیل اولیواو که رباتی انساننما است، در یک پروندهی جنایی همکار هستند تا راز یک قتل را کشف کنند. فضای داستان در غارهای پولادی، زمین بود. اما در خورشید عریان، همان طور که شاید از اسمش مشخص باشد، ماجرا در سطح باز سیارهی سولاریا و زیر خورشید عریان آن سیاره میگذرد. این داستان جزو آثار قوی و محبوب آسیموف محسوب میشود و در زنجیرهی داستانهای مجموعهی بنیاد، حلقهای ارزشمندی است. از نکات برجستهی داستانهای بنیاد، قطعاً موضوعات جامعهشناسی است که در این داستانها مطرح میشود و مورد بحث قرار میگیرد. جوامع مطرح شده در این داستانها اگرچه متعلق به آیندهای دور و جهانهایی خیالی هستند، با این حال جوامعی انسانیاند و مسائل مطرح شده در آنها، همان چیزهایی است که بشریت از ابتدای تاریخ تا به حال درگیر آنها بوده است. جایی در کتاب «لبهی بنیاد کهکشانی»، وقتی صحبت از دموکراسی میشود، یکی از شخصیتها میگوید: «از بیست هزار سال پیش دموکراسی جز در دورههای کوتاهمدت به خدمت گرفته نشده و اگر هم شده از هم پاشیده.» در این جمله خوب میتوان عقیده آسیموف را دربارهی نظامهای سیاسی و اجتماعی بشریت دید. آن چه امروز در دنیای ما شکل گرفته تا هزاران سال بعد از ما همچنان دلمشغولی نسل بشر خواهد بود. همان طور که گفته شد ماجرای خورشید عریان در سیارهی سولاریا اتفاق میافتد. سولاریا یکی از پنجاه جهانی است که به دست بشر مسکونی شده. اهالی این جهانها بعد از اصلاح ژنتیکی بدنهایشان و تغییر دادن محیط زیستشان که عمری طولانی در حد چهار دهه به آنان بخشیده، خود را از اجداد زمینیشان به کل جدا کردهاند. در این داستان جامعهی سولاریا که خیلی هم خاص است، با جامعهی زمین مقایسه میشود. خلاصهای کوتاه از داستان: الیاس بیلی به طور ناگهانی و خیلی شتابزده برای یک ماموریت به سولاریا فرستاده میشود. در سولاریا یک نفر به قتل رسیده است. چیزی که در کل تاریخ این سیاره اتفاق نیافتاده بوده. در سولاریا کسی دلیلی برای کشتن کسی ندارد و به دلیل فرهنگ خاص سولاریا، امکان قتل یک انسان به دست انسانی دیگر وجود ندارد. روباتها هم به خاطر قوانین سهگانه هرگز نمیتوانند به انسانی آسیب برسانند. با این حال کسی باید ریکین دلمار را به قتل رسانده باشد. از آن جا که هیچ گاه قتلی در سولاریا اتفاق نمیافتد و جنایتی صورت نمیگیرد، در سولاریا ادارهی پلیس و دایرهی جنایی وجود ندارد. و حتا در جهانهای دیگر هم پلیس کارآمدی وجود ندارد. پس سولاریا به درخواست ائورورا از زمین کمک میجوید و الیاس بیلی به سولاریا میرود. در این ماموریت آر.دانیل اولیواو، ربات انساننمایی که در پروندهی قبلی [3] همراه او بوده نیز با وی به سولاریا میآید. گلادیا دلمار، همسر مقتول تنها مظنون پرونده است. با این حال او هم نمیتوانسته قاتل باشد. مقتول به وسیلهی شی سنگینی که به سرش خورده از پا در آمده است. این شی هرگز کشف نشده و گلادیا قدرت زدن چنان ضربهای را نداشته. او هنگام وقوع قتل، در مکان دیگری از عمارت بوده و حتا محل آزمایشگاه شوهرش را هم نمیدانسته است. در این میان، اجتناب سولاریاییها از دیدار رو در رو، کار را برای بیلی بسیار سخت میکند. با این حال او بالاخره به شکلی از پس قضیه بر میآید. سولاریا: مشخصات جامعه: سولاریا آخرین کرهای است که به دست فضاییان مسکونی شده. جمعیت بیست هزار نفری سولاریا همگی افرادی ثروتمند و راحتطلب هستند که در عمارتهای بزرگ با روباتهایشان زندگی میکنند. تعداد روباتها در سولاریا به دویست میلیون میرسد. یعنی بیست هزار روبات در مقابل یک انسان. سولاریاییها بهترین سازندهی روبات میان جهانهای فضایی هستند و بهترین متخصصان در این زمینه را دارند. اما چیزی که به واقع سولاریا را از زمین و حتا از دیگر دنیاهای فضایی منفک میسازد فرهنگ غریب آن است. سولارییها نسبت به دیدار رو در رو با همدیگر دچار نوعی نفرت و بیزاری هیستریک هستند. آنها حتا از تصور این که هوایی را تنفس کنند که دیگری تنفس کرده، دچار نفرت و دلبه همخوردگی میشوند. هر سولاریایی به تنهایی با سپاه عظیم روباتهایش، در عمارت بزرگش زندگی میکند. البته تنهایی سولارییها در عمارتهایشان مطلق نیست. طبق قانون زن و شوهر باید با یکدیگر در یک عمارت زندگی کنند. با این حال حتا زندگی زناشویی هم در سولاریا آن مفهوم آشنا را ندارد. زن و شوهر داخل یک عمارت هر کدام بخش مجزای خود را دارد و حتا از مکان زندگی دیگری خبر ندارد. روابط زناشویی بین زوجین فقط با قرار قبلی و در حالتی آمیخته به نهایت نفرت و انزجار و فقط به قصد فررزنددار شدن میباشد. برای مشاهده متن کامل پست بر روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید |
ادامه مطلب>>>
|
«گزارش اقلیت» که الهامبخش فیلمی سینمایی به همین نام ساختهی سال ۲۰۰۲ میلادی است، یکی از مشهورترین داستانهای «فیلیپ ک. دیک» نویسندهی بزرگ علمی تخیلی شناخته میشود. داستان نخستین بار در سال ۱۹۵۶ میلادی در یک مجموعه داستان به نام «گزارش اقلیت و دیگر داستانهای کوتاه» به چاپ رسید.
فیلم ساخته شده بر اساس این اثر کار «استیون اسپیلبرگ» و نقش شخصیت اصلی را «تام کروز» بازی میکند. هر چند لازم به ذکر است، فیلمنامه با داستان تفاوتهای اساسی دارد. از آنجایی که این اثر از داستانهای معمول آکادمی فانتزی بلندتر است، تصمیم بر این شد که در دو قسمت تنظیم و بر روی وبگاه ارایه شود. از فیلیپ ک. دیک بیشتر بخوانیم:
• عمده فروشی خاطرات درخواستی برگردان: سمیه کرمی، مهدی مرعشی • در آن سو، واب آرمیده برگردان: مهرداد تویسرکانی • گزارش اقلیت برگردان: سمیه کرمی مدخل فیلیپ ک. دیک در دانشنامهی آزاد ع.ت.ف 1.
آندرتون وقتی مرد جوان را دید، اولین فکری که به ذهنش رسید این بود: من دارم کچل میشوم. کچل و چاق و پیر. اما این را بلند نگفت. به جای این کار، صندلیاش را عقب داد، بلند شد و با عزمی راسخ کنار میزش آمد و دست راستش را به خشکی دراز کرد. همان طور که با مهربانی ساختگی لبخند میزد، با مرد جوان دست داد. او پرسید: «ویتوِر؟[1]» داشت سعی میکرد لحن سوالش مهربان به نظر برسد. مرد جوان گفت: «درسته. اما البته شما اد صدایم کنید. این در صورتی است که شما هم مثل من از تشریفات غیرضروری خوشتون نیاد.» حالتی که روی چهرهی بور و بسیار مصممش بود، نشان میداد که موضوع را حلشده فرض کرده. از این به بعد جان و اِد خواهند بود. همه چیز از همان ابتدا به طرز خوشایندی مسالمتآمیز خواهد بود. آندرتون که پیشدرآمد بسیار دوستانه را نادیده میگرفت، محتاطانه پرسید: «برای پیدا کردن ساختمان خیلی به زحمت افتادین؟» خدای بزرگ، مجبور بود به یک چیزی چنگ بیاندازد. ترس به او هجوم آورد و شروع به عرقریختن کرد. ویتوِر طوری داشت در اطراف دفتر راه میرفت، انگار که از همین حالا صاحبش شده باشد، انگار داشت ابعادش را اندازه میگرفت. نمیتوانست چند روزی صبر کند؟ یک فاصلهی مودبانه؟ ویتوِر که دستانش را داخل جیبهایش گذاشته بود با شادمانی پاسخ داد: «مشکلی پیش نیامد.» با اشتیاق پروندههای حجیم را که کنار دیوار چیده شده بودند، بررسی کرد. «من کورکورانه به سازمان شما نمیآم، متوجه که هستین. من دربارهی روش ادارهی پادجرم، عقاید خاص خودم را دارم.» آندرتون که میلرزید، پیپش را روشن کرد. «چطوری اداره میشه؟ دوست دارم بدونم.» ویتور گفت: «بد نیست. در واقع خیلی هم خوبه.» آندرتون با لحنی یکنواخت گفت:«این نظر شخصی شماست؟ یا فقط یک تعارف؟» ویتوِر با چهرهای خالی از تزویر به او چشم دوخت. «شخصی و عمومی. سنا از کار شما راضیست. در واقع، آنها علاقهمند هستند.» او اضافه کرد: «البته به همون اندازهای که مردان پیر میتونن علاقهمند باشن.» آندرتون خودش را عقب کشید، اما در ظاهر خونسرد باقیماند. اگرچه برایش سخت بود. در این فکر بود که ویتوِر واقعاً به چه چیز فکر میکند. در آن کلهی حسابی اصلاحشده واقعاً چه میگذشت؟ چشمان مرد جوان، آبیِروشن و به طرز آزاردهندهای باهوش بود. ویتوِر به هیچ عنوان ابله نبود، و مشخص بود آرزوهای دور و درازی دارد. آندرتون با احتیاط گفت: «آن طور که من متوجه شدم، تا زمانی که بازنشست شوم، شما دستیار من خواهید بود.» دیگری بدون لحظهای درنگ، پاسخ داد: «من هم همینطور فکر میکنم.» پیپ در دستان آندرتون لرزید. «آن زمان ممکن است امسال یا سال بعد یا حتا ده سال بعد از این باشد. من هیچ اجباری برای بازنشست شدن ندارم. من پادجرم را بنیانگذاری کردم و تا هر وقت که بخواهم میتوانم اینجا بمانم. این کاملاً تصمیم خودم است.» ویتوِر سر تکان داد، هنوز هم حالت چهرهاش حاکی از سادگی بود: «البته.» آندرتون با قدری تلاش، کمی آرام شد. «من فقط خواستم همه چیز را روشن کنم.» ویتوِر موافقت کرد:«از ابتدا. رییس شمایی، هر چی شما بگی، همون میشه.» با لحنی در نهایت صداقت پرسید:«ممکنه سازمان را به من نشون بدین؟ دوست دارم، هر چه زودتر با روال کلی کار آشنا بشم.» همانطور که میان ردیفهای شلوغ دفاتر که با رنگ زرد روشن شده بودند، قدم میزدند آندرتون گفت: «البته شما با نظریهی پادجرم آشنا هستید. فرض میکنم که این طور باشه.» ویتوِر پاسخ داد: «من همون اطلاعاتی را دارم که به صورت عمومی قابل دسترس است. شما با کمک گرفتن از پیشآگاههای جهشیافتهتون به طور برجسته و موفقیتآمیزی تونستین سیستم جزاییِ زندان و جریمه را که مربوط به بعد از جنایت هستند، حذف کنید. همه میدونن مجازات هیچوقت یک بازدارندهی مناسب نبوده و هیچ دردی از قربانیای که مرده دوا نمیکند.» به آسانسور پایینرونده رسیده بودند. درحالیکه آسانسور آنها را به آرامی پایین میبرد، آندرتون گفت: «احتمالاً مشکلات قانونی اساسی که روش پادجرم بوجود میآورد را متوجه شدین. ما افرادی را دستگیر میکنیم که هیچ قانونی را نشکستند.» ویتوِر با اعتقاد راسخ گفت: «ولی قطعاً این کار را میکنند.» «خوشبختانه این کار را نمیکنند، چون آنها را قبل از این که حرکت خشونتآمیزی مرتکب بشوند، دستگیر میکنیم. بنابراین خود عمل ارتکاب به جرم قطعاً غیرواقعی است. ما ادعا میکنیم آنها مجرم هستند. و از طرف دیگر آنها تا ابد ادعا میکنند که بیگناه هستند. و از یک زاویه دید، آنها واقعاً هم بیگناه هستند.» آسانسور باز شد تا آنها خارج شوند و بعد دوباره شروع کردند به قدم زدن در یک راهروی زرد. آندرتون ادامه داد: «ما در جامعهمان جرایم بزرگی نداریم. اما یک بازدشتگاه پر از مجرمان بالقوه داریم.» درها باز و بسته شدند و آنها در بخش تجزیه وتحلیل بودند. روبهرویشان کپهای از تجهیزات حیرتانگیز قرار داشت- دریافتکنندههای اطلاعات و ماشینهای محاسباتی که مواد ورودی را مطالعه و از نو بازسازی میکنند. و آن سوی ماشینآلات سه پیشآگاه نشسته بودند که زیر شبکهی پیچ در پیچ سیمکشیها تقریباً از نظر پنهان بودند. آندرتون به خشکی گفت: «آنجا هستند. نظرت دربارهشون چیه؟» سه عقبافتاده در فضای نیمهتاریک و غمانگیز نشسته بودند و حرفهای بیمعنا میزدند. هر حرف بیربط و هر هجای تصادفی، تحلیل و مقایسه میشد، بعد به شکل علائم تصویری در میآمد، روی پانچکارتهای متداول رونویسی میشد و بعد از شکافهای کدگذاری شدهی مختلف خارج میشد. تمام طول روز عقبافتادهها حرفهای بیمعنا میزدند، در صندلیهای پشتی بلندِ مخصوصشان زندانی بودند و با نوارهای آهنی، سیمها و گیرهها در یک موقعیت سفت و سخت ثابت نگاه داشته میشدند. نیازهای فیزیکیشان به صورت اتوماتیک برطرف میشد. آنها هیچ نیاز معنوی نداشتند. درست مثل گیاهان بودند، سر وصدا در میآوردند و چرت و پرت میگفتند و فقط زنده بودند. ذهنهایشان گنگ و مبهوت بود و گمشده در سایهها. اما نه سایههای امروز. سه موجودِ چرت و پرتگوی پر سر و صدا، با سرهای بزرگ و بدنهای سستشان غرق در تفکر آینده بودند. دستگاههای تحلیلگر داشتند پیشگوییها را ذخیره میکردند و وقتی که سه احمق پیشآگاه حرف میزدند، ماشینآلات با دقت گوش میکردند. برای اولین بار آن اعتمادبهنفس و سرخوشی از چهرهی ویتور رخت بر بست. نگاهی بیمارگونه و ترسناک در چشمانش جای گرفت، مخلوطی از شرم و عذاب وجدان بود. زیر لب گفت: «این..خوشایند نیست. من نمیدونستم آنها این قدر....» به دنبال کلمهی مناسب ذهنش را جستجو کرد و با حرکات دست و اشاره ادامه داد:« این قدر معیوب هستند.» برای مطالعه ادامه داستان بر روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید.
منبع : آکادمی فانتزی |
ادامه مطلب>>>
داستان در لندن 1984، لندنی تخیلی که درواقع روسیه سوسیالیستی تحت قیمومت استالین را تداعی می کند، واقع می شود. وینستون اسمیت یک کارمند جزء حزب است که در دستگاه بروکراسی (دیوانسالاری) عظیم خاص نظام سوسیالیستی وظیفه تغییر و اصلاح اخبار گذشته را برعهده دارد به نحوی که با پیش گویی ها و اطلاعات حزب تطابق کند. حزب جز چنین جامعه بسته ای توسط اورول به تصویر کشیده شده است و این کار با زبان، دیده وتفکر و احساس اسمیت انجام شده است. ما در این داستان از دنیای درون یک عضو ساده حزب کمونیست پی به رازها، تضادها، مشکلات وروانپریشی های یک جامعه بسته می بریم. این جامعه بسته لازم نیست که حتماً یک جامعه سوسیالیستی باشد بلکه کلمن یک نظام تمامیت خواه و توتالیتر بر آن فرمان براند. رویمی که قصد دارد تمام جوانب و عرصه های جامعه را کنترل کند، جامعه ای همرنگ و یک صدا بسازد که تنها به فرامین رویم عمل کنند و شعارهای رویم را بپذیرند، گواینکه این اعمال را به بهانه هدایت جامعه و سعادت انسان ها انجام می دهد ولی
درواقع این نظام چیزی نیست جز مجموعه ای از انسان های فاسد و فرصت طلب که تنها در پی منافع شخصی خود هستند و البته برای دست یافتن به این منافع نیازمند زیردستانی صادق ولی ناآگاه و جامعه ای خاموش و فرمانبردار هستند و این چنین است که از نظر چنین نظامی اندیشه و اندیشیدن مخرب محسوب می شود چرا که با فرمانبرداری ناآگاهانه موردنیاز قدرتمندان سر تضاد دارد و باید هرطور که می شود آن را مسدود کرد، آن را محدود کرد و حتی آن را تحت کنترل خود درآورد و در این راه است که تاریخ و گذشته تحریف می شود، آنچه موردنظر طبقه قدرتمند است باقی می ماند و باقی حذف می شود و حتی اگر نکته ای در حمایت از افکار این طبقه در گذشته وجود ندارد باعث نگرانی و تشویش نمی شود، تاریخ آن چیزی است که قدرتمندان می نویسند و نه موجودی مجرد که برای خود ذاتی و هویتی دارد. حقیقت باز آفریده می شود و البته جای تذکر نیست که این حقایق مشتی دروغ و تهمت بیش نیستند که به فرمان پیشوا یا ناظر کبیر (رأس هرم نظام توتالیتر) لباس حقیقت پوشیده اند یا درواقع لباس حقیقت را به آنها پوشانده اند.
شعارها، برنامه های دسته جمعی، همایش ها و راهپیمایی ها، سینما و هنرو... همه و همه در خدمت افکار و خواسته های پیشوا و زیردستان سودجویش قرار می گیرند تا افکار وروح و ذهن جامعه را کنترل کنند و آن را به اسارت خویش درآورند و اینجاست که ما پی به نیاز این رویم ها به دیوانسالاری می بریم. مردم ناآگاه که نه تنها جسمشان بلکه روح و فکرشان در اسارتی است چه می کنند؟ هیچ، از زندگی خود رنج می برند ولی توان اعتراض ندارند چون نمی دانند که درد کجاست و داروی آن چیست، تمام معیارها فرو ریخته، همه چیز نسبی شده و حتی گذشته ای هم چنانچه وصفش رفت وجود ندارد تا چراغ راه آینده شود و یا به عنوان ملاک مقایسه، مورد استفاده قرار گیرد. اعضای این نظام عریض و طویل تبلیغات چه، آنها را به عین واقعیت را لمس می کنند و شاهد تحریف ها، دروغ ها و سوءاستفاده های قدرتمندان هستند.
ولی در این داستان می بینیم که آنها نیز در سیلاب بازآفرین های ذهنی و تحریف گذشته غرق شده اند و به علاوه چنان تحت کنترل حزب مرکزی قرار دارند که حتی در خانه خود ایمن نیستند تا لحظه ای بیاسایند و یا خطی بر علیه حزب و منافعش بنویسند و چنین بستری، مناسب ترین زمین برای بذر نفاق و دورویی است، می توان در این زمین هکتارها نفاق کاشت و خرمان ها دروغ و کینه و خیانت کشت کرد. حتی مفاهیم معنای حقیقی خود را از دست می دهند، از درون تهی می شوند، استحاله می شوند و درنهایت معنایی می یابند کاملاً متفاوت از آنچه بودند و خیلی اوقات معنایی می یابند کاملاً متضاد به آنچه که بودند. مانند اسم وزارت ها در داستان که جورج اورول یا طنزی تلخ و زیبا آنها را خلق کرده است. وزارت کشور که وظیفه اش قلع و قمع مخالفان و سلاخی دگراندیشان است، وزارت عشق!!! نامیده می شود. وزارت اقتصاد و دارایی که لحظه به لحظه محدودیتی دیگر بر مشکلات اقتصادی و رفاهی جامعه می افزاید، وزارت فراوانی!!! می شود و...! ولی یک نکته که همانا نکته محوری داستان را تشکیل می دهد با ظرافتی خاص بیان شده است.
اندیشه رودی خروشان و رونده است که هر سدی را می شکند و در کوهی عظیم سوراخ و منفذی کوچک می یابد و در یک کلام راه خود را ادامه می دهد. می توان در برابر آن سر کشید و مانع ایجاد کرد، می توان حرکتآن را تند کرد ولی نمی توان جلوی آن را گرفت، سرانجام راه خود را می یابد و از مسیری که قدرت طلبان تمامیت خواه برای آن در نظر گرفته اند خارج خواهد شد ولو اینکه به انحراف کشیده شود و به درستی این نظام ها و این پیشواها اندیشه را دشمن می دانند بلکه خطرناک ترین دشمن چرا که از همین گور است که هزاران هزار مشکل برمی خیزد!!! اندیشه بین، دگراندیشی را با خود همراه و ملزم دارد، وقتی که همه یک جور بیندیشند یک گونه لباس نمی پوشند، یک شعار نمی دهند، یک جور زندگی نمی کنند و جامعه ای متشکل از چنین انسان هایی جامعه ای همرنگ، یکصدا و ناآگاه نخواهد بود که نظامی تمامیت خواه به راحتی به آن فرمان راند بلکه جامعه متکثر و متنوع خواهد بود که راه خود را از میان برخورد، تقابل و تعامل عقاید و تسامل و مدارا می پیماید و بالطبع نظامی سیاسی و اجتماعی را می طلبد که تضمین کننده حداکثر آزادی برای اقشار مختلف جامعه باشد. باید اضافه کرد حمله وحشیانه در باب قدرت و سگ های زنجیری پیشوا یا ناظر کبیر و فرصت طلبان اطرافش نه فقط برای قدرت بی پایان اندیشه (که در تضاد کامل با منافعشان قرار دارد) که از ترس و ضعف درونی شان نشأت می گیرد چرا که بنا به گفته روانشناسان هر فردی می تواند واحد واوه شجاعت باشد به جز یک دیکتاتور.
این ترس درونی است که در مرحله نهایی تبدیل به بیماری مهیب پا را نو پا می شود و میل به تصرف و دخالت در کوچکترین وجوه زندگی افراد را بیدار می کند. چرا که هر لحظه ممکن است توطئه ای در جهت نابودی منافع آنان درحال شکل گیری باشد. اعضای دون پایه حزب علاوه بر این بیماری (که از رأس هرم قدرت به آنها سرایت می کند) به بیماری اسکیزوفرنی (دو شخصیتی) نیز مبتلا هستند چرا که در معرض دید حزب چیزی هستند و در خلوت افکار خود چیزی دیگر تمام این نکات به طور دقیق و موشکافانه در تک تک شخصیت های داستان مورد تحلیل قرار گرفته است و مجموعه ای از این تضادها، ناهنجاری ها و مشکلاتی که نه اجازه بروز پیدا کرده و نه از حجم آن کاسته شده (بلکه هر دم بر آن افزوده شده است) درنهایت به صورت یک انفجار مهیب تمام این نظام قدرت طلب فاسد را در کام خود خواهد کشید و این روند که با امتیازطلبی سیری ناپذیر و روزافزون طبقه قدرتمند تمامیت خواه بر شتابش افزوده می شود پس از خود انفجار اطلاعات و حقایق را در پی خود خواهد داشت، حقیقت نمایان می شود تا شعارهای دروغین و وعده های تو خالی از باب قدرت را برملا سازد، واقعیت ها از گوری که قدرتمندان برای آنها ساخته اند دوباره بیرون می آیند و گذشته را چنان که بوده و نه چنان که ناظر کبیر برای ما بازگو کرده، بازسازی می کنند تا یک بار دیگر چراغ راه آینده ما باشد.
این حوادث رخ خواهد داد و این سرنوشت ؟؟؟ چنین نظامی است و از عجایب روزگار است که نظام هایی متکی بر ایدئولووی مارکسیستی که اصول فلسفه دیالکتیک و تکامل تاریخ شاه بیت آن است) خود مشمول حکمی تاریخی شوند با همان قاطعیت و بی رحمی که آنها از احکام تاریخ برداشت می کردند!! حال این سؤال در جای خود دارای اهمیت است، اکنون که نظام های توتالیتر سوسیالیستی برچیده شده اند و رویم ها، بنیادگرای اسلامی به سوی تعادل و تسامل گام برمی دارند آیا خطر بروز نظام های توتالیتر و تمامیت خواه برطرف شده است؟ جواب منفی است.
اقدامات ایالات متحده آمریکا که با حوادث چند سال اخیر سرعت و شتاب بیشتری به خود گرفته است نمونه ای کامل و تمام عیار از دست اندازی دوباره یک طبقه نیرومند سیاسی (این بار تحت رهبری سرمایه داران قدرتمند و با نفوذ) به حریم شخصی و حتی فضای ذهنی و حیطه تفکر انسان هاست و بروز این مطلب در کشوری که مظهر لیبرالیسم خوانده می شود و قصد صدور دمکراسی لیبرال را به تمام جهان دارد، بار دیگر زنگ خطر را برای بشریت به صدا درآورده است از باب و ناظر کبیری از نو در رأس یک رویم سیاسی استحاله یافته، ظهور پیدا کرده است تا انسان ها را (جسمی و ذهنی) به اسارت بکشاند و با بازآفرینی ذهنی – تحریف تاریخ و حقیقت، محدود کردن اندیشه، بمباران تبلیغاتی و حتی نیروی نظامی بر اندیشه انسان ها چنگ می اندازد و با تهی کردن معانی و مفاهیم (همچنان که با لیبرال دمکراسی انجام داده بود) کلمات را به بردگی خود درآورد. می دانیم که تمام این اقدامات شوم را فقط و فقط در جهت منافع طبقه ای کوچک ولی بسیار نیرومند انجام می دهد. آیا از سرنوشت این ناظر کبیر جدید و اطرافیانش نیز آگاهیم؟ تاریخ خود بهترین پاسخ را به ما عرضه می دارد، فقط کافی است که از آن بیاموزیم و عبرت بگیریم.
کتاب 1984 به دلیل تاثیر زیادی که بر ادبیات داشته باعث ایجاد دست کم چهار کلمۀ جدید در زبان انگلیسی شده است:
doublethink: پذیرش همزمان دو مفهوم متضاد مخصوصاً در نتیجۀ تلقین فکری سیاسی
thoughtcrime: جرم فکری
newspeak: زبانی دوپهلو و نامفهوم که در تبلیغات سیاسی استفاده شود
big brother: شخصی که قدرت کامل در حکومتی معمولاً استبدادی دارد
این اثر همواره جزو ده رمان برتر قرن بیستم شناخته شده و همچنین در نظرخواهی انجام شده از خوانندگان مجلۀ تایم که حدود سه سال پیش انجام شد به عنوان برترین رمان در طول تاریخ انتخاب شد.
لینکهای دانلود کتاب ۱۹۸۴ نوشته جرج اورول
لینک دانلود کتاب : 1984 نوشته جرج اورول(زبان انگلیسی)
http://www.4shared.com/file/33554687/abe27586/George_Orwell_-_1984.html?dirPwdVerified=40842ec7
جستار وابسته جرج اورول در ویکی پدیا
منبع : Iketab و کتابهای فارسی
به گفتهی يکی از دستياران دانشمند و نويسندهی ۹۰ ساله، او پس از ابتلا به تنگی نفس در روز چهارشنبه در ساعت يک و نيم بامداد فوت کرد. کلارک از دههی شصت ميلادی تا کنون از سندروم بازگشت فلج اطفال رنج میبرد و گاهی به صندلی چرخدار نياز پيدا میکرد.اما دست از کار نکشید و آخرین کارش آخرین برهان به زودی منتشر میشود.
خالق رمان ۲۰۰۱ - يک اديسهی فضايی، نويسندهی دهها داستان کوتاه و بلند علمیتخيلی و در جمع بيش از صد کتاب، به عنوان يک مخترع و دانشمند از احترام و شهرت بينالمللی برخوردار بود. او ايدهی ماهوارههای مخابراتی را در سال ۱۹۴۵، دهها سال پيش از به تحقق رسيدن ساخت آنها مطرح کرد. در کنار جايزههای متعدد ادبی و هفت دکترای افتخاری، در سال ۲۰۰۰ به کلارک از سوی اليزابت دوم ملکهی انگلستان لقب شواليه اهدا شده بود.
----------
لینک های مرتبط :
-
زندگی نوشت آرتور سی کلارک : کلارک آخرین عضو باقی مانده از گروهی است{بود} که زمانی به سه غول علمی-تخیلی مشهور بودند. دو عضو دیگر این گروه که در قید حیات نیستند عبارتند از: آیزاک آسیموف و رابرت هاینلاین.
-
تاریخچه داستانهای علمی تخیلی(پیشگامان) : ظهور داستان علمى تنها هنگامى امكان پذير شد كه خود علم مدرن به خصوص انقلاب هاى علمى در ستاره شناسى و فيزيك پديدار شد.نشان اروپايى داستان علمى به معناى خاص آن در حدود انتهاى قرن نوزدهم با رمانس هاى علمى ژول ورن آغاز شد كه علم در آن بيشتر در سطح اختراع مطرح مى شد و نيز رمان نقد اجتماعى با جهت گيرى علمى نوشته اچ جى ولز.
-
نمونه ای از داستان علمی تخیلی"روز پیش از انقلاب" : داستان «روز پيش از انقلاب» در يك فدراسيون كهكشانى تخيلى به نام «اكومن» مى گذرد كه شامل مجموعه اى از دنياهايى با ساكنان انسانى است. دنياى «اكومن» محل وقوع چند داستان عملى _ تخيلى اثر اورسولا لوگوين است، اين نام از كلمه يونانى «Oikoumene» به معناى «جهان مسكون» مشتق شده است
-
نمونه اي از داستانهاي علمي تخيلي"9 مليارد نام خدا" : به گفته خود كلارك، «نه ميليارد نام خدا» جزء مشهورترين داستان هاى كوتاهش است. داستان زير كه در اوايل دهه ۵۰ ميلادى نوشته شده، با اينكه به كلى از عناصر علمى- مهندسى رايج داستان هاى كلارك خالى است اما در نوع خود هم بى نظير است، هر چند راه را براى تعابير ماوراءالطبيعه باز مى گذارد.
سلام.ابتدا از تاخير بسيار در به روز رساني اين وبلاگ حقير پوزش مي طلبم.اين امر دو دليل داشت :1-فرا رسيدن فصل امتحانات و تاخير دو هفته اي در ميانه آن و طول كشيدن امتحانات مدارس 2-فوت مادربزرگ كه مزيد بر علت شد .
يك سال ديگر گذشت و من 17 ساله شدم ... به قول معروف " چه زود دير مي شود " انگار هين ديروز بود كه در پانزدهمين سالگرد زندگانيم در وبلاگ قبلي آرمان پاتر مطلبي نوشتم و انگا همين امروز بود كه در همين وبلاگ مطلبي با عنوان عمل جمع بي پايان در مورد فرا رسيدن بهار شانزدهم زندگانيم در زمستان نوشتم. و حال ... .
---------------------------------------
|
نام کتاب: غارهای پولادی (The Caves of Steel)
نویسنده: ایزاک آسیموف مترجم: شهریار بهترین ناشر: شقایق چاپ اول: ۱۳۶۵ ----------------------------------------- نگاهی به جامعه و آیندهایی که در داستان تصویر شده: ماجراهای کتاب در آیندهای بسیار بسیار دور اتفاق میافتند. زمانی که مردم زمین، سیارهشان را مسقف کردهاند و در غارهایی پولادی زندگی میکنند. منتقدان این داستان بلند را جزو داستانهای کارآگاهی آسیموف قرار میدهند و میتوان گفت این طبقهبندی به نوعی درست هم میباشد، چون ماجرای اصلی داستان کشف راز یک قتل است. با این وجود حال و هوا و شرایط زمانی داستان، قطعاً آن را در رستهی علمیتخیلی نیز قرار میدهد. آیندهای که آسیموف در این کتاب به تصویر میکشد، شاید تا حدی نومیدانه به نظر برسد. با این حال قطعاً از آیندههای تلخ و یکسر تیره و تار توصیف شده توسط افرادی مثل بردبری فاصله دارد و نومیدی آن از جنسی متفاوت از نومیدی دنیای امروز است. زمین آیندهای که آسیموف توصیف کرده، هشت میلیارد نفر جمعیت دارد. تقریباً به اندازهی جمعیت فعلی ما. اما این آینده از بسیار جهات بهتر از زمان حال ما است. در آن آیندهی خیالی، هیچکس گرسنه، بیکار و یا خیابانخواب نیست. اگر چه برابری و عدالت به معنای واقعی آن وجود ندارد، اما میتوان گفت دنیایی است که کسی در آن از گرسنگی نمیمیرد. در این آیندهی خیالی، برای این که بتوان همهی جمعیت را سیر کرد، تکنولوژی جدیدی به نام ریزکشت مدتها است که پا گرفته. دیگر کمتر کسی نان گندم واقعی و میوهی واقعی و گوشت مرغ میخورد. همه از غذاهای تهیه شده از مخمر استفاده میکنند. مخمر خوشمزه نیست، ولی مفید است و شکم گرسنه را سیر میکند. البته قطعاً ثروتمندان و سیاستمداران غذای واقعی میخورند، ولی مخمر برای همه هست که بخورند. زمین آینده، کشور و مرزبندی ندارد. فقط یک سری شهر دارد و همه زیر نظر حکومت زمین هستند. بین شهرها جنگ و خصومت وجود ندارد و مشکلات به طریقی غیر از کشت و کشتار حل میشوند. همانطور که گفته شد، تمام مناطق مسکونی مسقف هستند، آب و هوای داخل شهرها کاملاً کنترل شده است و روز و شب زیر سقفهای پولادی، مصنوعی است. از دیگر مشخصات این جامعهی خیالی میتوان موارد زیر را ذکر کرد: اکثر آدمهای این جامعه در خانههایی کوچک و با حداقل امکانات زندگی میکنند. اندازه و امکانات این خانهها بستگی به وضعیت تأهل و رتبهی اجتماعی اشخاص دارد، ولی باز هم هر کسی بالاخره یک اتاق را دارد که در آن بخوابد. مالکیت اختصاصی سرویس بهداشتی از خانهها حذف شدهاست. سرویس بهداشتی یک چیز عمومی است، پاکیزهاست و به تعداد مناسب و در همه جای شهر در اختیار همه قرار دارد. بیشتر خانوادهها امتیاز غذا خوردن در منزل را ندارند و باید از غذاخوریهای عمومی استفاده کنند. شاید این جامعه، شبیه یک جامعهی کمونیستی در حالت ایدهآل آن به نظر برسد و شاید بتوان گفت، اگرچه آسیموف وقتی بچهی کوچکی بودهاست به آمریکا مهاجرت کرده، ولی این ایدههای کمونیستی در خون او جاری بودهاند! به هر حال، تا اینجا قضیه چندان چیز بدی ندارد. آدمهای این جامعه به نظر راضی هستند، مخمر میخورند، با رضایت از سرویسهای بهداشتی و غذاخوریهای عمومی استفاده میکنند، کار میکنند تا رتبهی بالاتری به دست بیاورند، بلکه غذای بهتر بخورند یا یک دستشویی شخصی در خانهی خود داشته باشند. با این حال راضی به نظر میرسند. پس مشکل کجاست؟ این حقیقت که دیگر زمین تنها سیارهی مسکونی شناخته شده نیست. چندین قرن قبل از ماجراهای کتاب، عدهای از زمینیها که از زیادی جمعیت و کمبود منابع به ستوه آمده بودند، تصمیم به مهاجرت از زمین گرفتند. در آن زمان روباتهای تقریباً هوشمند ساخته شده بودند و تکنولوژی سفرهای فضایی پیشرفت خوبی کرده بود. پس زمینیها دست به مهاجرت زدند. کسانی که مهاجرت کردند، به دقت انتخاب شده بودند. آنها افرادی سالم، خوشقیافه و از نظر ژنتیکی بینقص بودند. اولین دنیایی که مسکونی شد، آئورورا، یعنی سپیدهدم نام گرفت. چون مسکونیسازی این دنیا، سپیدهدمی در تاریخ بشریت بود. بعدها ساکنان آئورورا چند دنیای دیگر را نیز مسکونی کردند و چند دنیای دیگر هم به دست زمین مسکونی شد. اما ساکنان این دنیاهای جدید، درهای مهاجرت را بستند، چون نمیخواستند دنیاهای تازه و جدیدشان هم به روز زمین بیافتد. نمیخواستند هوای سیارههای جدیدشان را آلوده و مرگبار کنند، خاکشان را مرده و بیحاصل کنند و نمیخواستند جمعیتشان آنقدر زیاد شود که نتوانند غذای طبیعی به دست آمده از خاک را بخورند. پس در علم ژنتیک به شدت پیشرفت کردند، عمر خود را به چهارصد سال رساندند، تمام بیماریها و میکروبها را از بین بردند و تبدیل شدند به نسل جدیدی از انسانها. تبدیل شدند به ابرانسانهایی که به نیاکان خود در زمین به دیدهی تحقیر مینگریستند و سیارهی مادر از دید آنها، جایی کثیف و آلوده و غیرقابل زندگی بود. آنها در علم روباتیک نیز بسیار پیشرفت کردند و روباتهایی به معنای واقعی هوشمند ساختند. روباتها، دوست، کمک و همراه آنها در سیارههای جدیدشان شدند. و این فرزندان زمین، بر سیارهی مادر خویش حاکم شدند و بعد از ترس این که مبادا مهاجرت زمینیها، فضا را هم آلوده کند، اجازهی مهاجرت را از زمینیها گرفتند. پنجاه سیاره مسکونی شد و دیگر مهاجرتی صورت نگرفت. زمینیها به غارهای پولادی خود پناه بردند و سعی کردند با کنترل جمعیت و استفادهی بهینه از امکانات سیاره، زندگی هشت میلیارد نفر را امکانپذیر سازند. زمینیها که از فرزندان ناخلف خود و برخورد سراسر تحقیرآمیز آنها بیزار شده بودند، استفاده از روبات در شهرها را ممنوع میکنند و روباتها فقط برای مصارف صنعتی و کاری استفاده میشوند. ساکنان دنیاهای دیگر که حالا، فضاییها نامیده میشوند، از زمین و هر چه به آن مربوط است، متنفر هستند و زمین برایشان به معنای مرکز آلودگی است. در غارهای پولادی، هان فاستولف یک جامعهشناس اهل آئورورا، بیان میکند که بشریت به آخر کار خود رسیده. فضاییها در راحتی و تجمل دنیاهایشان تباه شدهاند و زمینیها که به زیر غارهای پولادیشان خزیدهاند و به شرایط راضی شدهاند هم به آخر خط رسیدهاند. زمین دیر یا زود میمیرد و فضاییها هم دیر یا زود نابود میشوند. پس یک کسی باید کاری بکند! و اینجا است که یاس و نومیدی حاکم بر این آیندهی خیالی را درک میکنیم. و در واقع دغدغههای آسیموف را درک میکنیم. در این داستان به خوبی میشود هراس نویسنده از چنان پایان و بنبستی را دید. بنبست زندگی در زمین. حالا چه فضاییای در کار باشد و چه نباشد. و این که از دید آسیموف، مهاجرت از زمین تنها راه نجات بشریت است. مهاجرت و داشتن جرأت و جسارت. آسیموف اگرچه خودش، داستانهای روباتی بسیار نوشته و به نظر میرسد به روباتهایی که خلق کرده بسیار علاقهمند است، اما در این داستان به این نتیجه میرسد که تکیه کردن به این هوش مصنوعی باعث فساد و تباهی نسل بشر میشود. و بعدها در دیگر داستانهای بنیاد خواهیم دید که چطور روباتهای هوشمند از زندگی بشر حذف شدهاند. شاید آسیموف هم مثل خیلی دیگر از علمیتخیلینویسان از روبات و هوش مصنوعی ترسیده. حتا از روباتهای خودش که به قوانین سهگانه مجهز بودهاند. دربارهی ماجرای داستان: الیاس بیلی که دوستانش لیجی بیلی صدایش میکنند، کارآگاهی است که در شهر نیویورک زندگی میکند. بیلی ازدواج کرده و یک پسر شانزده ساله هم دارد. از کار و رتبهی خودش نیز راضی به نظر میرسد. تا این که به او مأموریتی سخت و عجیب داده میشود. در شهرک فضاییها که بیرون نیویورک قرار دارد، قتلی اتفاق افتادهاست. از آنجا که مردم زمین احساسات ناخوشایندی به فضاییها دارند و در چند وقت اخیر شورشهایی علیه به کارگیری روباتها در شهر اتفاق افتاده، فضاییها فکر میکنند، قتل کار یک زمینی است و لیجی بیلی کمیسر شهر نیویورک باید راز این قتل را کشف کند. یک فضایی باید همراه بیلی باشد، اما فضاییها از نزدیک شدن به زمینیها پرهیز میکنند. از دید آنها یک زمینی منبع متحرک بیماری است. بنابراین یک روبات را میفرستند تا همراه بیلی باشد. ولی این روبات یک روبات معمولی نیست. همکار بیلی، آر-دانیل اولیواو، محبوبترین و مهمترین شخصیت مجموعهی بنیاد است. دانیل یک روبات انساننماست، با قدی بلند، موهایی برنزی رنگ و گونههایی صاف. بیلی در ابتدا از این که باید یک روبات همراه او باشد، خشمگین و عصبانی است. اما بعداً دانیل بهترین دوست او میشود. بیلی و دانیل را در دو داستان بلند دیگر (خورشید عریان و روباتهای سپیده دم) نیز در کنار هم خواهیم دید. تک به تک جملاتی که بیلی و دانیل در گفت و گوهایشان رد و بدل میکنند، در مجموعهی بنیاد نقش خواهند داشت. غارهای پولادی به واقع اولین داستان مجموعهی بنیاد محسوب میشود و بسیاری از نظریات و اتفاقاتی که در مجموعهی اصلی دیده میشوند، اینجا پیریزی شدهاند. دربارهی روباتهای داستانهای آسیموف: روباتهای آسیموف، با تمام روباتهایی که در دیگر داستانهای علمی-تخیلی توصیف میشوند، فرق دارند. این روباتها هوشمند هستند و به دلیل نوع طراحی مغزشان، هرگز نمیتوانند علیه انسان شورش کنند و یا نسبت به خالقان خود احساس دشمنی داشته باشند. روباتهای آسیموف با سه قانون روباتیک ساخته میشوند. چون طراحی ریاضی یک مغز پوزیترونیک بسیار سخت و پیچیدهاست، و این سه قانون در ابتدا در این محاسبات لحاظ شدهاند، در عمل ساخت روباتی که فاقد این سه قانون باشد محال است. این قوانین عبارتند از: قانون اول: یک روبات حق ندارد به یک انسان صدمه بزند، یا با خودداری از انجام عملی باعث آسیب رسیدن به یک انسان شود. قانون دوم: یک روبات باید از هر دستوری که به او داده میشود اطاعت کند، مگر این که آن دستور قانون اول را نقض کند. قانون سوم: یک روبات باید از موجودیت خودش دفاع کند، مگر این که این دفاع در تضاد با قوانین اول و دوم باشد. همان طور که میبینید این قوانین، روباتها را تبدیل به موجوداتی قابل اعتماد میکند. اما حتا در میان روباتهای آسیموف، دانیل یگانهاست. دانیل از اول بنیاد، حضور دارد، تا آخر آن. منبع : آکادمی فانتزی |
در حالی در مورد این نویسنده مورد علاقه ام در این دنیای سایبر در حال جستجو بودم و به اصطلاح رایج داشتم سرچ می کردم با عنوان مرگ او مواجه شدم.به طوری که چتد لحظه ای در جای خود میخکوب شده و فهمیدم که دیگر رمانی جدید از او به دستانم نخواهد رسید و این فقط برای کسانی معنا دارد که از محبوبشان دور شوند و به راستی که کتابهای سیدنی شلدون یکی از علایق پررنگ من در زندگی بوده و هستند.
شعارش اين بود: من مي نويسم پس هستم
به امید شادی روح آن مرحوم.مطلب زیر را به شما تقدیم می کنم.
************
«سيدني شلدون» خالق آثار ماندگاري همچون «خشم فرشتگان»، «آن سوي نيمه شب» و «استاد بازي» كه علاوه بر نويسندگي در سه عرصه سينما، تلويزيون و تئاتر نيز جوايز متعددي كسب كرد، در سن ۸۹ سالگي درگذشت.
به گزارش آسوشيتدپرس شلدون كه در اثر ذات الريه و عوارض ناشي از آن از دنيا رفت، در سن پنجاه سالگي با نوشتن رمان هاي پرفروشي كه در آن زنان قدرتمند و با اراده همواره در دنياي خشن مردان پيروز و سربلند بيرون مي آيند، هواداران بسياري در آمريكا و سرتاسر جهان يافت. پرفروش ترين رمان هاي او همچون «خشم فرشتگان» و «اگر فردا بيايد» آنچنان به لحاظ پلات و گره افكني هاي آن قوي بودند كه هيجان و در عين حال فضاي رمانتيك داستان تا پايان خوانندگان آثارش را همراهي مي كرد.
او در مصاحبه اي گفته بود: «سعي مي كنم رمان هايم را طوري بنويسم كه خواننده ها نتوانند از آن دل بكنند. آنها را طوري مي نويسم كه در پايان هر فصل او (خواننده) بخواهد سراغ فصل بعدي برود. اين تكنيك سريال هاي قديمي عصرهاي تعطيلات است: در پايان هر قسمت مردك را روي قله كوه ميان زمين و هوا معلق نگه دارد.» او درباره حضور پررنگ و قدرتمند زنان در رمان هايش توضيح داد: «دوست دارم درباره زناني بنويسم كه با استعداد و توانا هستند، اما در عين حال آن روحيه لطيف زنانه خود را حفظ كرده اند.»
اين نويسنده زماني گفته بود: «اگر درباره جايي مي نويسم، خودم قبلاً آنجا بوده ام. اگر درباره صرف ناهاري در اندونزي مي نويسم، خودم قبلاً در آن رستوران بوده ام. فكر نمي كنم بتوانيد خواننده خود را گول بزنيد.» او براي نوشتن رمان «آسياب هاي بادي ذهن» كه درباره سازمان سيا بود، با رئيس سابق اين سازمان ريچارد هلمز مصاحبه كرد و به آرژانتين و روماني سفر كرد.
شلدون كه در سينما، تئاتر و تلويزيون جوايز اسكار، توني و امي را كسب كرده، اگرچه در سن پنجاه سالگي به نوشتن رمان روي آورد، اما در نهايت نويسندگي را به همه آنها ترجيح مي داد. او گفته بود: «وقتي رماني مي نويسيد، روي پاي خودتان هستيد. اين آزادي اي است كه در هيچ يك از آنها (تلويزيون، سينما و تئاتر) نداريد.
شلدون نوشتن را در جواني از شيكاگو شروع كرد كه 17 فوريه 1917 در آنجا به دنيا آمده بود. در 17 سالگي 10 دلار براي فروش يك شعرش به دست آورد.
در سال هاي ركود اقتصادي امريكا به كارهاي فراواني روآورد ، در دانشگاه نورث وسترن شركت كردو نمايشنامه هاي كوتاه براي گروه هاي تئاتري نوشت.
در 17 سالگي تصميم گرفت بختش را در هاليوود امتحان كند وكاري با هفته اي 22 دلار حقوق در استوديو يونيورسال گير آورد.
آن زمان شب ها نمايشنامه مي نوشت و يكي از آنها را به همين استوديو به 250 دلار فروخت نام اين نمايشنامه «جنوب پاناما» بود.
در جنگ جهاني دوم به عنوان خلبان در سپاه هوايي ارتش خدمت كرد و پس از جنگ به عنوان نويسنده اي پركار در تئاتر نيويورك معروف شد به طوري كه در يك زمان سه نمايشنامه موزيكال او در برادوي اجرا مي شد. موفقيت در برادوي او را به هاليوود بازگرداند.
از كتاب «چهره برهنه» او كه با انتقاد منتقدان مواجه شد 21 هزار نسخه در جلد چرمي فروخته شد اما همين كتاب با جلد مقوايي 3.1 ميليون نسخه فروش داشت. او در 1987 گفت همه داستان هايش را بر اساس واقعيت نوشته است.
شلدون مي گفت: عاشق نوشتن كتاب هستم. فيلم رسانه اي مبتني بر همكاري گروهي است اما وقتي داستاني مي نويسيد فقط خودتان هستيد. نوشتن كتاب آزادي اي دارد كه در هيچ رسانه ديگري وجود ندارد.
وي در سال 1947 براي فيلم «The Bachelor and the Bobbysoxer» با بازي «كري گرانت» و «ميرنا لوي»، برنده جايزه اسكار بهترين نمايشنامه غيراقتباسي شد.
او بيش از 30 سال با همسر اولش كه در سال 1985 درگذشت، زندگي كرد.
سيدني شلدون هميشه خودش را مديون جايزه يي مي داند که براي اولين کتابش دريافت کرد، او در سال 1969 به خاطر رمان «صورت هاي عريان» جايزه ادگار آلن پو را دريافت کرد. سيدني شلدون طي مصاحبه يي گفت: «هميشه معتقدم بايد اول کار شانس بياوري، من با اولين رمانم جايزه پو را دريافت کردم و کمي بعد به راحتي وارد دنياي ادبيات پرطرفدار شدم، هيچ وقت فکر نمي کردم علاقه ام به آلن پو بعدها در زندگي براي من يک جرقه باشد.»
سيدني شلدون طي اين سال ها با رقبايي همچون جان گريشام و دانيل استيل بر سر پله هاي اول و دوم ليست پرفروش ترين ها رقابت داشت و تقريباً نزديک به 40 سال در اين ليست نام ثابت بود. وارن کوان ناشر آثار او طي اين سال ها با کمترين ميزان تبليغات از درآمد بالايي برخوردار بود. در حال حاضر 4 رمان منتشر نشده از اين نويسنده باقي مانده است که به احتمال زياد چاپ اين آثار رکورد مي شکند.
فهرست مندرجات[مخفی شود] |
ادامه مطلب>>>
|
آیزاک آسیموف، نویسنده برجسته در عرصه علم عامه فهم و یکی از بهترین و برجستهترین نویسندگان داستانهای علمی - تخیلی در دوم ژانویه ۱۹۲۰ در شهر پتروچی شوروی سابق به دنیا آمد. وی فرزند یودا و آنا آسیموف بود که در سال ۱۹۲۳ به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کردند و خود در سال ۱۹۲۸ تبعه آمریکا شد. او از ابتدا نبوغ خود را در آموختن نشان داد. او چند کلاس را یک مرتبه بالا رفت و در ۱۵ سالگی دیپلم گرفت. با داستان علمی - تخیلی از طریق مجلاتی که در مغازه پدرش بود آشنا شد و خود در ۱۸ سالگی نخستین داستانش را به نام «گشتی در حوالی سیارک وستا» نوشت که در شماره اکتبر ۱۹۳۸مجله داستانهای حیرتآور چاپ شد. سه سال بعد، در سال ۱۹۴۱ داستان دیگری با عنوان شبانگاه به مجله داستان علمی - تخیلی حیرتآور فروخت که در آن زمان برترین مجله در این عرصه بود. مجله داستان علمی - تخیلی حیرتآور برای هر کلمه یک سنت پرداخت میکرد. آسیموف در مورد این داستان چنین میگوید: «پس برای یک داستان ۱۲هزار کلمهای ۱۲۰ دلار باید میگرفتم ولی وقتی چک ۱۵۰ دلاری دریافت کردم گمان کردم اشتباه شده و پس از تماس با سردبیر دریافتم که او آنقدر از داستان خوشش آمده که یک چهارم سنت برای هر کلمه فوق العاده پرداخت کرده است.» آسیموف در سالهای ۱۹۳۹، ۱۹۴۱ و ۱۹۴۸ به ترتیب مدرک لیسانس، فوق لیسانس و دکترای خود را در رشته زیست شیمی از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد. در سال ۱۹۵۵ دانشیار زیست شیمی شد و در سال ۱۹۷۹به مقام استادی رسید. زندگی عادی او چنین بود که راس ساعت ۶ صبح بیدار شود و در ساعت ۷:۳۰ پشت ماشین تحریر خود بنشیند و تا ۱۰ شب کار کند. آسیموف در جلد نخست زندگینامه خود با عنوان «خاطرهای هنوز سرسبز» که در سال ۱۹۷۹ منتشر شد، توضیح داده که چگونه نویسندهای وقت شناس شده است. پدر روسی الاصل او در بروکلین چند دکان شیرینی فروشی داشت که از ساعت ۶ صبح تا ۱ نیمه شب باز بودند. آیزاک نوجوان هر صبح ساعت ۶ از خواب بر میخواست تا روزنامه پخش کند و هر بعد از ظهر تند از مدرسه باز میگشت تا به پدرش کمک کند و اگر چند دقیقه دیر میکرد پدرش او را سرزنش میکرد که بچه تنبلی است. پس از گذشت ۵۰ سال آسیموف در زندگینامهاش از این عادت چنین یاد میکند: «برای من مایه غرور است که هر چند ساعت شماطه داری دارم اما هیچ گاه آن را کوک نمیکنم و ساعت ۶ صبح خود از خواب بیدار میشوم، من هنوز به پدرم ثابت میکنم که آدم تنبلی نیستم.» پرکاری آسیموف حیرت آور بود. او قریب به ۵۰۰ کتاب در دامنه وسیعی از موضوعات، از کتابهای کودکان گرفته تا کتابهای درسی دانشگاهی نوشت. بیشترین شهرت وی شاید به خاطر داستانهای علمی - تخیلی بود و نقش پیشتازانهای در بالا بردن داستانهای علمی - تخیلی از سطح مجلات بیژرفا به سطح فکری مربوط به جامعه شناسی و تاریخ و ریاضیات و علم داشت. آسیموف همچنین داستانهای اسرار آمیز نیز نوشته است و کتابهایی در نقد مسائل فیزیک، شیمی، زیست شناسی، اخترشناسی، طنز، شکسپیر، کتاب مقدس و موضوعات زیاد دیگر تالیف کرده است. نخستین کتاب آسیموف یک داستان علمی - تخیلی به نام «سنگریزهای در آسمان» بود که در سال ۱۹۵۰ انتشار یافت. ۲۳۷ ماه یا تقریبا ۲۰ سال طول کشید تا وی صد کتاب بنویسد که تا اکتبر ۱۹۶۹ به طول انجامید. صد کتاب بعدی، مرحله مهمی از زندگی او بود که در مارس ۱۹۷۹یعنی در عرض ۱۱۳ ماه یا در حدود ن |




