چریک ضد فاشیسم فعالیت میکرد. آنچه بیش ار هر چیز به معروفیت وی کمک نمود، مجموعه مصاحبههای مفصل و مشهور او با رهبران سرشناسی همچون محمدرضا شاه پهلوی، یاسر عرفات، ذوالفقار علی بوتو، آیتالله خمینی، ایندیرا گاندی، معمر قذافی، هنری کیسینجر و... بود.
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد :
نوشته اوریانا فالاچی
ترجمه یغما گلرویی
این کتاب در باره زنی است که حامله میشود، و در میان حیات و عشق ورزیدن یا سقط فرزندش دچار تردید میشود. اوریانا در سر آغاز این کتاب میگوید:"دلیلی برای دروغ گفتن نیست! من مانند بسیاری از همْجنسانم حقیقت را انکار نمیکنم: آنچه از زبانِ قهرمانِ این کتاب حکایت کردهاَم، ماجراییست که ـ در زمانی نه چندان دور ـ برای خودم اتّفاق اُفتاده! من حامله شُدم، به طفلی که در شکم داشتم عشق ورزیدم وَ.."
او در این میان به نگرانی اش راجع به به دنیا آمدن فرزندش در دنیای بی رحم کنونی میپردازد:
"مُدام این سوالِ ترسْناک بَرام پیش میاومد که: نکنه دِلِت نخواد به دُنیا بیایُ متولّد بشی؟نکنه یه روز سَرَم هَوار بِزنی که: کی گفته بود منُ به دُنیا بیاری؟ چرا دُرُستم کردی؟ چرا؟"
برای دانلود کتابهای اوریانا فالاچی به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب>>>
![]()
برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، از مشهورترین فیلسوفان قرن بیستم است و کتاب معروف او «چرا مسیحی نیستم؟» از جنجال برانگیزترین کتابهای قرن بیستم به شمار میآید.علاوه بر ان آثاری همچون تاریخ فلسفه غرب و کسب نوبل ادبیات را در کارنامه دارد.
برتراند آرتور ویلیام راسل فیلسوف، منطقدان و منتقد اجتماعی بریتانیایی قرن بیستم بود که بیشتر به خاطر فعالیتهایاش در زمینه منطق ریاضی و فلسفه تحلیلی شناخته میشود. او در بخش از مقدمه تاریخ فلسفه غرب مینویسد: آن تصوراتی از زندگی و جهان که (فلسفی) نامیده میشود محصول دو عامل است: یکی تصورات دینی و اخلاقی که ما به ارث برده ایم، دیگری آن نوع تحقیقی که میتوان علمی نامید، به شرط آنکه این کلمه را به وسیعترین معنایش به کار ببریم؛ ...
سال شمار زندگی
(۱۸۷۲) در ۱۸ می در راونزکراف (Ravenscroft) ویلز متولد شد.
(۱۸۷۴) مرگ مادر و خواهر
(۱۸۷۶) مرگ پدر
(۱۸۷۸) مرگ پدربزرگ - نخستوزیر سابق بریتانیا
(۱۸۹۰) به کالج ترینیتی در کمبریج وارد شد.
(۱۸۹۳) دریافت مدرک لیسانس ریاضیفیلسوفان بزرگ غرب ن . ب . و
(۱۸۹۴) امتحان پایانیی علوم انسانی/فلسفه (The Moral Sciences Tripos)
(۱۸۹۴) با Alys Pearsall Smith ازدواج کرد.
(۱۹۰۰) جوزپه پینو را در کنگره بینالمللی پاریس ملاقات کرد
(۱۹۰۱) پارادکس راسل را کشف کرد.
...
برای دانلود کتابهای برتراند راسل و مطالعه سالشمار زندگیش به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب>>>
دانلود کتابهای فئودور داستایوفسکی:(جنايات و مكافات،برادارن كارامازوف و ...)
فیودور میخاییلوویچ داستایوسکی نویسندهٔ روس است.ویژگی منحصر به فرد آثار وی روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیتهای داستان است. سوررئالیستها مانیفست خود را بر اساس نوشتههای داستایوسکی ارائه کردند.اکثر داستانهای وی همچون شخصیت خودش سرگذشت مردمی است، عصیان زده، بیمار و روان پریش.
| شرح كتابهاي داستايوفسكي | تاریخ |
حجم | ||
| همیشه شوهر نوشته داستایوسکی داستايوفسكي در " هميشه شوهر" به مثلث و مربع عشقي مي پردازد يا به شكلي �... |
۰۳. ارديبهشت ۱۳۸۷ |
1180 |
1.74 (344 رای) |
1,14 مگابایت |
| یک داستان نفرت انگیز نویسنده: فیودور داستایفسکی مترجم: شهلا طهماسبی رمان کوتاه ژنرالی اشرافی و جاه طلب، �... |
۰۵. اسفند ۱۳۸۷ |
1997 |
1.78 (390 رای) |
1,13 مگابایت |
| آزردگان نویسنده: فئودو داستایفسکی مترجم: مشفق همدانی خفت کشیدگان و آزردگان سه جلد مشفق همدا... |
۰۸. مهر ۱۳۸۷ |
1365 |
1.56 (313 رای) |
5,43 مگابایت |
| ابله نویسنده: فیودور میخاییلوویچ داستایوسکی داستان "ابله" که در 1868 نوشته شد و در آغاز انتش�... |
۱۳. بهمن ۱۳۸۷ |
726 |
1.67 (289 رای) |
7,90 مگابایت |
| برادران کارامازوف (جلد اول) نویسنده:فئودور داستایوفسکی مترجم:صالح حسینی برادران کارامازوف [Brat’ja Karamazovy]. ... |
۰۹. شهريور ۱۳۸۸ |
224 |
1.65 (96 رای) |
5,57 مگابایت |
| برادران کارامازوف (جلد دوم) نویسنده:فئودور داستایوفسکی مترجم:صالح حسینی برادران کارامازوف [Brat’ja Karamazovy]. ... |
۰۹. شهريور ۱۳۸۸ |
221 |
1.88 (80 رای) |
7,07 مگابایت |
| جنایت و مکافات نویسنده: فئودور داستایوسکی مضمون و درون مایه این اثر فیودور میخاییلوویچ داستایوسکی،... |
۱۸. بهمن ۱۳۸۷ |
12036 |
1.43 (634 رای) |
18,58 مگابایت |
| جوان خام نوشته داستایوفسکی ترجمه رضا رضایی در رمان جوان خام روحی معصوم در نظرم بود که احتمال �... |
۱۶. آذر ۱۳۸۶ |
649 |
1.95 (220 رای) |
3,90 مگابایت |
| درخت کریسمس بچه های فقیر نوشته داستایوفسکی ترجمه پریسا رضایی صبحی زود بود. در دالانی سرد و مرطوب از خواب... |
۱۵. آذر ۱۳۸۶ |
1003 |
1.71 (276 رای) |
110,36 کیلوبایت |
|
رویای یک مرد مضحک |
۳۰. ارديبهشت ۱۳۸۷ |
713 |
1.62 (251 رای) |
153,90 کیلوبایت |
شبهای سپید
نوشته داستایوفسکی
داستان بلندی از فئودور میخایلوویچ داستایوفسکی نویسنده روس، که در 18...
براي دانلود كتابهاي لئو تولستوي و داستايوسكي به ادامه مطلب برويد
ادامه مطلب>>>
اولین باری که «هری پاتر» را خواندم، سال ۷۹ بود. با ترجمه زیبای سعید کبریایی از کتابسرای تندیس؛ پیش از آن که با آمدن فیلم هری پاتر، آشنایی خوانندگان فارسی زبان با این اثر عام شود و بعد هم یکی از اتفاقات نادر در عرصه ادبیات این مرز و بوم روی دهد و تب و تاب جهانی این کتاب در فارسی نیز به همان میزان وارد شود. گروههای طرفداری شکل بگیرند و نشستهای حضوری ترتیب دهند و بعدها نیز به طور جدی درباره کتاب و فیلم و هر چه که به آن مرتبط است اطلاع رسانی و اخبار آن را پیگیری کنند.
کتاب را که نگاه میکردی؛ در ابتدا چیزی نداشت که بخواهد ایده جدیدی را وارد کرده باشد. عمیقتر که میشدی همین را ثابت میکرد، ولی همان وقت جنبههای دیگری از خیال را نشان میداد. چیزی مدتها فکرم را مشغول کرده بود؛ مقبولیت این کتاب از چه ناشی شده بود؟ هر چقدر هم که تب و تاب جمعی، تبلیغات، موج سازی و مثال اینها را هم موثر بدانی، ذات اثر باید چیزی داشته باشد که بتواند پایه مناسبی را بنا کرده باشد. هری پاتر کتابی بود که جلد پنجم و ششم آن تمام رکوردهای فروش را شکست و بار دیگر مردمان برای خرید یک کتاب از ساعتها پیش صف بستند، برایش سر و دست شکستند و کار و زندگیشان را کنار گذاشتند تا آن را بخوانند. این اثر آبروی بر باد رفته و جایگاه فراموش شده کتاب را احیا کرد و بعد از سالها کتاب دوباره بر سینما برتری یافت.
جواب این سوال شاید در یک نکته نهفته باشد: جادوی این کتاب از نوع دیگری است، جادویی نه از آن نوعی که در قرون وسطی تکفیر شد و نه از آن شکلی که به کیمیا شهرت داشت و نه از آن دستهای که در عمق جنگلهای حارهای رواج داشت و نه از آن چه که امروزه تکنولوژی خوانده میشود!! جادویی که میگویم آن نیست که از دید ماتریالیستها، اگزیستانسیالیستها، مذهبیون و یا هر اعتقاد دیگری در باب بود و نبود، چگونگی و ویژگیهایش بحث میشود. مهم نیست که جادوی این کتاب از کدام دسته است، چرا که جادوی این کتاب از جادوی جادوگرانش نیست!! جادوی این کتاب از جنس خیال است، یا بهتر، خیال این کتاب خود ِ جادو است…
برای مشاهده متن کامل مقاله به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب>>>
مجموعهی طرف شب، سرگذشت کارآگاهی خصوصی را بیان میکند که پنج سال از محل تاریکی بهنام «طرف شب» دوری گزیده، اما به دلیلی که در داستان ِ «چیزی از طرف شب» مطرح میشود، به آنجا باز میگردد. جان تیلور، موهبتی دارد که با آن میتواند هر چیز یا کسی را بخواهد، در هر نقطهای پیدا کند، سوای این که چقدر خوب پنهان شده باشد. مادر جان وقتی که او تازه به دنیا آمده بود، از پدرش جدا شد. میگویند مادر او انسان نبوده و وقتی پدر ِ جان از این موضوع با خبر شده، مادرش آنها را ترک گفته است. پدر جان بهشدت از این موضوع ناراحت شد، طوری که آنقدر مشروب خورد تا مُرد.
برای دانلود ۴ کتاب مجموعه طرف شب به ادامه مطلب بروید
۱.چیزی از طرف شب ۲.ماموران روشنایی و تاریکی ۳.سوگند نایت ساید ۴.نفرین در شهر
ادامه مطلب>>>
زولا. امیل Zola, Emile رماننویس و مقالهنویس فرانسوی (1840-1902) زولا از پدری ایتالیایی و مادری فرانسوی در پاریس زاده شد و کودکی را در شهر اکس Aix در جنوب فرانسه که پدر به مناسبت شغلش در آنجا اقامت داشت، گذراند. در هفت سالگی پدر را از دست داد و تا دوازده سالگی در شبانهروزی و سپس دبیرستان شهر اکس به تحصیل پرداخت و در آنجا با سزان Cezanne آشنا شد. خانواده زولا پس از مرگ پدر دچار تنگدستی شد و در 1858 شهر اکس را ترک کرد و در پاریس اقامت گزید. امیل پس از به پایان رساندن تحصیلات دبیرستانی در مدرسه سنلوئی، خود را برای امتحان در رشته علوم آماده کرد و
بر اثر چندبار شکست در امتحانات، دنباله تحصیل را رها کرد. ابتدا در اداره گمرک به کار پرداخت، پس از آن در فوریه 1862 در کانون انتشارات هاشت Hachette مسئولیت توزیع را برعهده گرفت. شغل جدید، زولا را با بزرگان ادب مانند لامارتین و میشله و سنتبوو آشنا ساخت. زولا ابتدا طرفدار رمانتیسم بود و به آثارهوگو و موسه و لامارتین علاقهمند. آثار نخستین او نیز رنگ رمانتیسم داشت و از احساس شاعرانه برخوردار بود که به هیچ وجه با شیوه نگارش دوره میانسالی او مشابهت نداشت. در 1864 اولین کتاب زولا به نام قصههایی برای نینون Contes a Ninon گوشههایی از زندگی او را در دوره جوانی نشان میدهد و با عشق شدید به طبیعت همراه است. این کتاب توجه عدهای از منتقدان را به خود جلب کرد. سال بعد کتاب اعتراف کلود La Confession de Claude (1865) انتشار یافت. در این هنگام زولا از رمانتیسم دست برداشت و به استادان جدیدی چون بالزاک و فلوبر و استاندال روی آورد، اما نوشتن رمانهای مختلف که باهم ارتباط معنوی نداشت، زولا را قانع نمیکرد و انتشار کتاب «دیباچهای بر مطالعه علم پزشکی تجربی» اثر کلود برنار Claude Bernard وی را به راهی کشاند که پیوسته در انتظارش بود. پس به فکر نوشتن رمان تجربی افتاد. به سبک رئالیسم عمق و شفافیت خاص بخشید و اساس مکتب ناتورالیسم Naturalism را بنا نهاد. اولین رمانش در شیوه رمانهای تجربی به نام ترز راکن Therese Raquin (1867) در تاریخ مکتب ناتورالیسم نقطه عطفی به شمار آمد.
زولا همچون ديكنز نويسندگي را در ابتدا با روزنامه نگاري شروع كرد. او بعدها يكي از پركارترين اديبان اروپا شد و ده ها رمان قطور نوشت . از مشهورترين رمان هاي او: نانا، ژرمينال ، آدم كش ، طعمه ، شكار وحشي و روگون ماكوارت هستند. زولا در رمان نانا به ابتذال اخلاق در جامعه اشرافي اشاره مي كند و در رمان آدم كش ، فقر كارگران را نشان مي دهد. در رمان ژرمينال ، به كشف ادبي و شرح زندگي كارگران مي پردازد، در حالي كه پيروان نظريه زيبايي شناسي و استتيك آن زمان ، پرداختن به موضوع اقشار و طبقات فقير را ناخوشايند مي دانستند. زولا يكي از مهمترين رمان هاي خود يعني ژرمينال را به موضوع درد و رنج كارگران و زحمتكشان تقديم كرد. او در اين كتاب به آگاهي و سرنوشت طبقاتي رنجبران اشاره مي كند. او در بيشتر كارهايش به موضوعات سياسي مانند سال هاي برقراري مشروطه دوم و جمهوري سوم پرداخت . ناپلئون سوم و نخست وزيرش به علت سوءاستفاده از قدرت و افتضاح مالي مورد انتقاد ادبي زولا قرار گرفتند. زولا با كمك مجموعه آثار 20 جلدي رمان روگون ماكوارت نه تنها تاريخ اجتماعي دو خانواده اشرافي بلكه سقوط و ابتذال سياسي و اخلاقي بورژوازي فرانسه را در زمان مشروطه دوم نشان مي دهد، طبقه يي كه در مقابل انبوه كارگران صف كشيده بود. بيوگرافي نويسان مدعي هستند كه اگر بالزاك عاشق زمان خود بود، زولا از آن متنفر بود. زولا يك جمهوريخواه اصلاح طلب بود كه هيچ گاه ادعاي انقلابي گري نكرد. سال ها بعد نازي ها در آلمان آثار او را زايده هاي بلشويكي جانبدار قوم يهود نام گذاشتند. زولا هميشه مي گفت : وطن پرستي با شوينيسم فرق دارد. او مي نويسد: بايد جهان را بر پايه عقل و خرد و علم اصلاح كرد. زولا از ماشيني شدن صنعت و توليد، پيشرفت و آزادي انسان را انتظار داشت .
برای مطالعه متن کامل بیوگرافی امیل زولا به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب>>>
حکایت دریای زمین
اورسولا کروبر لو گویین Ursula Kroeber Le Guin نویسندهی فمینیست سبک علمی-تخیلی است. این نویسندهی فرانسوی تبار متولد ۲۱ اکتبر ۱۹۲۹ میلادی در آمریکا است. لوگویین یکی از نویسندگان شاخص سبک علمی-تخیلی فمینیستی است. لو گویین در عرصههاى رمان، شعر، داستان کودکان و جستارنویسى طبعآزمایى کرده است، اما بیشترین شهرتش به خاطر داستانهاى علمىتخیلی و فانتزىهایى است که به شکل داستان کوتاه یا رمان نوشته است. او که اولین داستانهایش را در این گونه ادبى در دهه ۱۹۶۰ به چاپ رساند، اکنون یکى از مهمترین نویسندگان داستانهاى علمىتخیلی محسوب مىشود.
درباره آثار
لو گویین در ۱۱ سالگى اولین داستانش را براى مجله داستان هاى شگفت انگیز فرستاد که البته داستان پذیرفته نشد. اولین نوشته هاى او داستانهایى غیرفانتزى در مورد کشورهایى تخیلى بودند.
بعد از مهاجرت به فرانسه او در جست وجوى راهى براى نگارش داستانهاى قابل انتشار بود که علائق او را بیان کنند، علائق قدیمىاش به داستانهاى علمی-تخیلی را دوباره زنده و شروع به انتشار منظم آثارى در این ژانر در ابتداى دهه ۱۹۶۰ کرد. او با انتشار رمان دست چپ تاریکى که در آن سال هر دو جایزه هوگو و جایزه نیبولا را برد به شهرت رسید.
اغلب آثار علمی-تخیلى لوگویین از سایر نمونههاى این جنس ادبى با تأکید شدیدشان بر «علوم اجتماعى»، از جمله جامعهشناسى و انسانشناسى متمایز مىشوند. در آثار او اغلب با استفاده از خلق فرهنگهاى نامعمول بیگانه پیامهایى درباره فرهنگ خودمان داده مىشود؛ یک مثال، کاوش در مسأله هویت جنسى از طریق نقل ماجراى اهالى همواره در حال تغییر هویت جنسى در دست چپ تاریکى است.
لوگویین به خاطر توانایىاش در خلق دنیاهاى قابل باور با ساکنانى داراى شخصیتهاى عمیقاً انسانى (جدا از این که این افراد از لحاظ فنى «انسان» باشند یا نه) معروف است. آثار فانتزى او (مانند سری کتابهاى دریا-زمین) نسبت به آثار نویسندگانى مانند جى. آر. آر. تالکین تمرکز بسیار بیشترى بر وضعیت انسانى دارند. صحنه بسیارى از داستانهاى کوتاه او در دنیاى ما در زمان حال یا آینده نزدیک است. این نویسنده به خاطر کاوش در مورد مضامین گوناگون تائوئیستى، فمینیستى، روانشناختى و جامعهشناختى و سبک مثالزدنىاش در داستانهایش مورد توجه بوده است. 
آثار وی حامل دیدگاههاى در حال تحول او در مورد فمینیسم، محیط گرایى و آرمانشهرها بودهاند و بعضى آنها را «معلم منشانه» نامیده اند. دایانا لیورمن رئیس موسسه تغییر محیط زیست دانشگاه آکسفورد درباره لوگرین مىگوید: «آثار او در مورد اندیشه درباره موضوعات جنسیتى بسیار پرمعنایند.»
جوایز
وی چندین بار برندهی جایزههای هوگو و نبیولا شده است. همچنین جایزه استاد بزرگ گاندالف در سال ۱۹۷۹ و جایزه استاد بزرگ در سال ۲۰۰۳ به او اعطا شده است.
دریا زمین یا Earth-Sea دنیایی خیالی است آفریدهی نویسندهی ع.ت.ف.، اورسولا لو گویین که ماجرای تریلوژی مشهورش در آن میگذرد. دریازمین قلمرویی خیالی است که اول بار برای داستان کوتاه «کلمات [قدرت] گشایش» منتشر شده به سال ۱۹۶۴ برآورده شد. اما زمانی مشهور شد که رمان جادوگری از دریازمین در ۱۹۶۸ به چاپ رسید.
براي دانلود سري كامل مجموعه كتابهاي درياي زمين به ادامه ي مطلب برويد
ادامه مطلب>>>
|
[1]رابرت انسون هاینلاین، (7 جولای 1907 – 8 می1988)، یکی از موثرترین و در آن زمان، یکی از بحثانگیزترین نویسندگان علمیتخیلی سخت [2]بوده است. بسیاری از کتابهای او، همچنین داستانهای کوتاه این نویسنده در زمان اولین چاپ خود به زبانهای بسیاری ترجمه میشدند و هنوز، سالها پس از مرگ او تجدید چاپ میشوند. به دنبال خط مشی خود در نقش «بزرگ و شیخ علمیتخیلی نویسان» ، او استاندارد بالایی برای بخش علمی و مهندسی داستانها به وجود آورد که همعصران او قدرت رقابت با آن را نداشتند. هاینلاین اولین علمیتخیلی نویسی بود که با داستانهای بی زرق و برق خود، جریان فکری غالب بر روزنامههایی چون The Saturday Evening Post را در اواخر دهه 1940 شکست. همچنین یکی از نویسندگانی بود که داستانهای بلند علمیتخیلی او در دههی 1960 فروش خوبی داشت. برای سالها، هاینلاین، آسیموف[3] و سیکلارک[4] در کنار هم مثلث بزرگ علمیتخیلی نویسی به شمار میرفتند. هاینلاین چهار بار جایزهی «هوگو» [5]را برای داستانهای تازه چاپ خود به دست آورد. همچنین سه داستان او پنجاه سال بعد از چاپ، جایزهی «ریترو هوگو» [6]را تصاحب کردند. او «جایزه استاد بزرگ» [7]را که «انجمن نویسندگان علمیتخیلی آمریکا» [8]اعطا میکرد نیز به دست آورد. تم کلی حاکم بر داستانهای هاینلاین «اجتماعی» است، همچنین داستانهای او شامل مواردی از جمله فردگرایی، آزادی خواهی، مذهب، ارتباط بین عشق جسمی و ذهنی و روابط حاکم بر خانوادههای غیر رسمی میشدند. نگاه و رویکرد سنت شکن او که باعث به وجود آمدن این مفاهیم شده بود، به طور گستردهای در آثار او قابل مشاهده است. بسیاری از رمانهای او جنجالهای بسیاری به پا گردند. داستان سال 1959 او، «سواران کشتی فضایی» [9]در دیدگاه برخی نوعی روایت از «فاشیسم» [10]بود. رمان سال 1961 او، «غریبهای در سرزمینی غریب» [11]او را در نقش غیر قابل انتظار پیشرو زمینههای انقلاب جنسی و فرهنگسازی جدید نشان داد. زبان انگلیسی بسیاری از کلمات را وامدار هاینلاین است. از جمله grok که به معنای «فهمیدن چیزی آن چنان درست، که بخشی از وجود مشاهده گر شود» است. در طول زندگی و از زمان آغاز اولین کارهای خود در دهه 1930 میلادی، او تاثیر عمیقی روی سایر نویسندگان داشت که هر کدام با درجهای از موفقیت سعی در رقابت داشتند. این کار هاینلاین نشات گرفته از مهارت بدون تلاش او در آمیختن مفهومهای نظری و هنرهای داستان گویی بود. او در 8 می 1988 در اثر اتساع مجاری تنفسی در اثر تراکم هوا و ایست قلبی، در خواب درگذشت. در این زمان در حال نوشتن ششمین رمان خود در دوره آخر با نام «زمین اسطورهای[12]» بود. |
برای مطالعه متن کامل بیوگرافی رابرت هاین لاین به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب>>>
ادامه مطلب>>>
آنچه خواهند گفت سايه اي خواهد بود از روزهاي بر بادرفته ي او كه مرا در پي خود به دنياي سرزنده ي فانتزي هاي واقعي تر از حقيقت برد.دنياي شگفت انگيز صور بينهايت در نزد كودكي نوپا كه در آن خود را همپاي خدايگان در پي فتح قلعه ي خوشبختي مي ديد. وبا مرگ اسطوره ها در دنياي بي ظرافت واقعيت خود را چه تنها ديد كه ديگر خدايگان ناكجا آباد فانتزي شمشير در غلاف داشتند و او همچون پرنده ي حواصيري تنهايي در كوير در پي خدايگان مي گشت كه آنها را در دنيايي بي انعطاف به نام واقعيت انكار كردند.دنيايي كه به قول شاملو غم نان اگر بگذارد آنگاه خواهيم ديد و خواهيم زيست كه در اين غم خانه ي نان نه نشان از خدايگان خواهد بود و نه نشان از فتح قلعه هاي ان كه سالهاست در زير شنهاي كوير پيش تاخته به اميد رهگذري نشسته اند كه غبار از روي آنها برگيرد.اما كودك ديروز امروز خود به دنبال آفرينش خدايگان خواهد رفت كه آنها را در نا كجاآبادي زيباتر از واقعيت به فتح دژهاي بي غبار ببيند كه او خود همان خدايگان خواهد بود كه در پي آنها مي گشت.
آرمان قادری نجار
---------------------------------
اکنون که در آستانه ی هیجدهمین سال زندگانی ام(البته من متولد بهمن هستم!)ققنوس در باران را می نگرم و در آینه ی چشمان او آیدایی یک گونه می بینم به یاد احمد شاملو مرثیه های خاک را در میان شکفتن مه شامگاهی سرمه ی چشمان می سازم که شاملو در من دریچه ای بود به رکساناها و پریا و آتشی که در آن ابراهیم همچون نمادی از شبانه هایش عاشقانه در آستانه ی نگرشی نو در من شوقی دیگر انگیخت.که من نیز در پی هوای تازه خود سینه های آزاد را در پناه دستهای در بند ساختم که هرچند هرگز پریایی دیگر نشد اما در من دریچه ای گشود به دنیای اسطوره ای شاعرانگی در نوجوانی ۱۵ ساله که در پی بزرگان به دنبال قلم فرسایی های شبانه پردیسی دیگر یافت.
سپس دست خود را در دستان تو گذاشتم تا دستان او را به کناری گذاشته باشم که دستانی همچون مرگ از ابتذال شکننده تر داشت.در پی الماسهای به سرقت رفته ی کودک او را برادری دیگر یافتم که ماندلا را فرایاد می آورد.
و به شعار پوشالی قرن ما در میان خیالی پوچ رسیدم که ما را پوچ می انگاشت.پس از آن واژه ها گفتند و در پی بازی آنها دانستم که به نوای مرد کهن دیگر نمی رقصند .شب شد و من در رویای تک درخت کهن به فردایی بهتر برایی بهتر برای کودک دورافتاده اندیشیدم که فردا نقاب از چهره برگیرد و باشد.
در پی خاک گمشده ی خود پیرمردی را در راه یافتم که با خاک در مشت در پی راه کهن بقچه بر پشت می بست و مرگ را در مقابل زندگی پرسیدم تا به شعر پرهای کتاب رسیدم.پرهایی گریان که درویشی بینوا را می نگریستند که در پی مایع سرخ به امید تکه نانی می گشت.
از آن پس بود که به نظاره ی کودک بازیگوش نشستم که در گوشه ای تاریک او را به بازی خواندم که دیگر بازیگوش نبود.
به غریبانه ی خود رسیدم که به یاد دنیای غریب تو که در آن دهان را می بویند گوشهایم گریستند و شادمان از قلم خود که غریبانه ای هرچند به سایه از دنیای قصابان بر راه تو ساخته بودم در ۱۷ سالگی به رفتن لاله ی تنها اندیشیدم که درخت کهن را به جرم پای بندی بر خاک و دل به باد رفته ی رود خشکیده تنها گذاشت و رفت.آنجا بود که در شهریور داغ ۸۷ انسان را دیدم که شادمان از جهش نوپای خاکستر ابادی ویران شده ی من رابه مناسبت ۲۱امین سالروز مرگش می نگریست.خود نیز به نظاره ی مرگ سیاهپوشان نشستم تا او را به یاد آورم.
اکنون نیز در آستانه ی روزی نو به دریچه ای دیگر از آن روح اسطوره ای می اندیشم که من نیز همچون او در پی آیدایی باشم که در آتش و آینه یک گونه باشد.
آرمان قادری نجار ۷مهرماه ۱۳۸۷ خورشیدی
آیزاک آسیموف / برگردان حسین شهرابی
این عشق که میگویند چیست؟
ناخدا گارم که زل زده بود به موجوداتی که تازه از سیارهی زیر پایشان آورده بودند گفت: «اما اینا که دو تا گونه هستن.» اندام بیناییاش، تا آنجا که میشد تصویر را کانونی کرد و بابت همین از جای خود بیرون زدند. لکهی رنگی هم که بالای سرشان بود تندتند سوسو میزد.
بوتاکس بعد از چند ماهِ آزگار که توی یک اتاقک جاسوسی جان کَنده بود تا از امواج صوتیای که بومیهای سیاره ساطع میکردند سر دربیاورد، حالا از این که میدید از نو با تغییرِ رنگ میتواند حرف بزند، عجیبْ احساس راحتی میکرد. اختلاط کردن با گوشت مثل آن بود که به اندازهی بازوی برساووش از سیارهی خودت دور باشی و احساس غریبی کنی. گفت: «نه! دو گونه نیستن. دو جور از یک گونه هستن.»
«مزخرف نگو! سر تا پاشون با هم فرق داره. از دور شبیه پِرسهایها انگار هستن؛ ازلیّت رو شُکر! ظاهرشون اما اونقدرها منزجرکننده نیست. شکلِ معقولی دارن، دست و پاشون هم که معلومه. اما لکهی رنگ ندارن. میتونن حرف بزنن؟»
بوتاکس که باید از درِ مخالفت درمیآمد محتاطانه جواب داد: «بله، ناخدا گارم! جزییاتش رو توی گزارشم آوُردم. این موجودات، امواج صوتی با دهن و گلو میسازن، مثل یکجور سرفه کردنِ شدید میمونه. من خودم یاد گرفتم که این کار رو بکنم.» (انگار از این موضوع خیلی به خودش مغرور شده بود.) «کار سختیه.»
«باید کارِ حالبههمزنی باشه! از اون چشمهای تختشون که کِش نمیآد معلومه. اگه با چشمها نشه حرف زد، دیگه اونقدرا به کار نمیآن. بگذریم! تو چطور میگی اینا یک گونه هستن؟ اونی که سمتِ چپه کوچیکتره، زایدههاش یا هر چی که اسمش هست درازتره و تناسب اندامش هم فرق میکنه. تازه، برآمدگی هم داره. این برآمدگیها زندهن؟»
«زندهن! اما فعلاً هوشمند نیستند، ناخدا. ذهنشون رو دستکاری کردیم تا نترسن و بتونیم راحت مطالعهشون کنیم.»
«اصلاً ارزش مطالعه دارن؟ از برنامهمون عقب افتادیم و دستکم پنج تا دنیای مهمتر از این مونده که باید سر بهشون بزنیم. خبر داری که چقدر این واحدهای ‹ایستِ زمانی› خرج میبرند؟ من باید سریعتر برشون گردونم و کارم رو ادامه بدم...»
اما بدنِ مرطوب و دوکیشکلِ بوتاکس داشت از روی نگرانی آرام میلرزید. زبانِ لولهایشکلِ او سریع بیرون آمد و به طرف بالا رفت و بینیِ تختش را لمس کرد و در همان حال چشمهایش به طرفِ داخل فرو رفتند. دستِ سهانگشتیِ زاویهدارش حالتِ انکار به خود گرفت و صحبتهایش ناگهان پر از شور و هیجان شد.
«ازلیّت حفظمان کند، ناخدا! چون که فعلاً هیچ دنیایی به اندازهی این یکی برای ما مهم نیست. ممکنه با بحرانی به شدت خطرناک مواجه باشیم. این موجودات احتمالاً خطرناکترین شکلِ حیات در کهکشان هستند، ناخدا! اون هم فقط به این دلیل که دو جنس دارند.»
«با تو موافق نیستم!»
«ناخدا! کارِ من بود که این دنیا رو مطالعه کنم و برای من این کار عجیب دشوار بود، چون این دنیا منحصربهفرد بود! چنان منحصربهفرد که هنوز نمیتونم ویژگیهاش رو بفهمم. مثلاً تقریباً همهجور حیات در این سیاره شامل دو ‹جنس› هست. هیچ کلمهای برای توصیفش نیست، حتا هیچ مفهومی هم نمیتونه این کار رو بکنه. فقط میتونم بهشون بگم جنس اول و جنس دوم. اگر هم بخوام به زبان خودشون بگم، اسم جنس کوچک هست ‹ماده› و جنس بزرگ که اینجاست ‹نَر،› پس میبینید که خود این مخلوقات هم از این تفاوت آگاه اند.»
گارم اخم کرد و گفت: «چه شیوهی منزجرکنندهای برای ارتباط.»
«ناخدا! و نکتهی دیگه این که برای آوردن کودک، دو جنس باید همکاری کنند.»
ناخدا که خم شده بود تا نمونهها را دقیق و از نزدیک بررسی کند به حالتی که هم ناشی از کنجکاوی بود و هم تنفر، خود را صاف کرد و گفت: «همکاری؟ این مزخرفات یعنی چی؟ هیچ مشخصهی حیات از این بنیادیتر نیست که هر موجود زنده، کودکش رو خودش در ارتباطی به شدت درونی با خودش بیاره. جز این چه چیزِ دیگهای به زندگی ارزش و معنا میده؟»
«در این سیاره هم یکی از دو جنس، کودک رو میآره، اما جنسِ دیگه باید همکاری کنه.»
«چطور؟»
«دریافتنِ این مسأله خیلی سخت بود. این مسأله به شدت شخصی تلقی میشه و من در جستجوهام در انواعِ موجودِ ادبیات، هیچ توصیف دقیق و مشروحی پیدا نکردم. اما تونستم به استنتاجاتِ منطقی و معقولی برسم.»
گارم سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: «مسخرهست! شکوفایی، مقدسترین و خصوصیترین عملکردِ دنیاست. بر روی دهها هزار دنیا، این مسأله همین طوره و جز این نیست. نور-شاعرِ بزرگ، لِوولین میگه: ‹به هنگامِ شکوفایی، به هنگام شکوفایی، در آن وقتِ دلافروزِ خوشیآور، که...›»
«ناخدا! شما متوجه نیستید! این همکاری بینِ دو جنس طوری رخ میده (و من نمیدونم دقیقاً به چه صورت) که در اصل آمیختن و ترکیبِ دوبارهی ژنهاست. از این طریق، در هر نسل ترکیباتِ خصیصههای جدید به وجود میآد. اختلافها و تنوعِ گونهها متکثر میشه؛ ژنهای جهشیافته با سرعت حیرتانگیز به جلوههای جدید درمیآن. در حالی که در سیستمِ شکوفاییِ معمول، هزارهها باید بگذره تا اولین جهشها رخ بده.»
«میخوای به من بگی ژنهای یک شخص با ژنهای نفر دیگه ادغام میشه؟ میفهمی بر طبقِ اصول فیزیولوژیِ سلولی چقدر حرفِ تو پرت و مسخرهست؟»
بوتاکس که نگاه خیرهی چشمهای بیرونزدهی ناخدا عصبیاش کرده بود گفت: «باید هم همین طور باشه. تکاملِ تسریع شده. این سیاره، شورش و آشوبِ گونههاست. میگن نزدیک یک و نیم میلیون گونهی مختلف وجود داره.»
«احتمال قریب به یقین این طوره که ده-بیست تا گونه باشن. همهی چیزی رو که در کتابهای بومیِ سیارهها میخونی نباید باور کنی.»
«من، خودم در یک منطقهی بسیار کوچیک فقط ده-پانزده گونهی به شدت متفاوت دیدم. ببینید کِی گفتم، ناخدا! به این موجودات، فضا-زمان کوچکی بدید تا اینها تبدیل بشن به قوهی اِدراکی که اونقدر قدرت بگیره تا به ما مسلط بشه و کهکشان رو اداره کنه.»
«بازرس! ثابت کن این همکاری که صحبتش رو کردی حقیقت داره و من هم مباحثات و ادعاهای تو رو مدّ نظر قرار میدم.»
رنگهای بالای سرِ بوتاکس به زرد-قرمزی تند تبدیل شد و گفت: «اثبات میکنم. مخلوقاتِ این جهان از یک جهتِ دیگه هم بیهمتا هستند. میتونند پیشرفتهایی رو که بهش نرسیدند پیشبینی کنند که اون هم احتمالاً به خاطر اعتقادشون به تغییراتِ سریعه که هر چی باشه همیشه شاهدش هستن. به همین خاطر از نوعی ادبیات لذت میبرن در مورد سفرهای فضایی که البته هرگز به این سفرهای فضایی دست پیدا نکردن. من عبارتی رو که به این ادبیات اشاره میکنه به ‹علم-تخیل› ترجمه کردهام. مدتیه که تمام مطالعاتم رو متمرکز کردم روی همین علم-تخیل، چون که تصور میکنم این موجودات در رویاها و خیالپردازیهاشون خودشون رو و البته خطرشون رو برای ما بهتر نشون میدن. و از همین علم-تخیل بود که من روش همکاریِ بینجنسیِ اونها رو استنتاج کردم.»
«چطور این کار رو کردی؟»
«مجلهای در این دنیا منتشر میشه که گاهی علم-تخیل چاپ میکنه و البته علم-تخیلِ این مجله منحصراً به جنبههای مختلفِ همکاری میپردازه. در واقع، اونقدرها آزادانه و بیقید و بند صحبت به میان نمیآره که خواننده رو آزار بده، بلکه اشارههای گذرا داره. ترجمهی اسمش به زبانِ نور تقریباً میشه ‹پسرِ نشاط و بازی.› مخلوقی که در این سیاره به من کمک میکرد، من این طور استنباط کردم که به چیزی علاقهمند نیست، مگر همین همکاریِ میانْجنسی؛ و با جدّیتی چنان سیستماتیک و علمی همهجا به دنبالش هست که ترس و حیرت من رو موجب شد. او لحظاتی از همکاری رو که در این علم-تخیل توصیف شده و میتونست من رو راهنمایی کنه گردآوری کرد. از این داستانها تصورِ او بر این بود که من میتونم شیوهی انجامش رو یاد بگیرم.
«و ناخدا! تقاضا میکنم زمانی که همکاری انجام شد و کودک، جلوی چشمانِ خود شما آورده شد، دستور بدید که حتا یک اتم از این سیاره هم باقی نمونه و تماماً به عدم واصل بشه.»
ناخدا از روی خستگی گفت: «باشه! اونها رو به هوشیاری کامل بیار و هر کاری لازمه خیلی سریع انجام بده.»
مارج اسکیدموُر ناگهان از اطرافِ خود تماماً آگاه شد. زن، خیلی واضح و مشخص ایستگاه مرتفعِ قطار را در هوای گرگ و میشِ صبح به خاطر میآورد. ایستگاه تقریباً خالی بود؛ فقط یک مرد نزدیک او ایستاده بود و یکی دیگر هم در آن سرِ سکّو. قطاری که نزدیک میشد با صدایی محو و دوردست خود را نشان داد.
همین موقع بود که چیزی جرقه زد و حسّی به او دست داد که انگار درون و بیرونش یکی میشود. بعد، نمایی نیمهمعلوم از موجودی دوکشکل در نظرش آمد که مادهی لزجی انگار از او میچکید و بعد هم شتاب به سمت بالا و حالا...
ادامه مطلب>>>
|
عنوان: خورشید عر.یان [1]
نویسنده: ایزاک آسیموف [2] مترجم: هِروس شبانی ناشر: شقایق چاپ اول: 1375 --------------------------------------- مقدمه:
خورشید عر.یان سومین داستان بلند از مجموعهی بنیاد است. سبک نگارش داستان، همانند غارهای پولادی، کارآگاهی است ولی در حال و هوای علمی-تخیلی. در این داستان نیز، کارآگاه الیاس بیلی به همراه آر دانیل اولیواو که رباتی انساننما است، در یک پروندهی جنایی همکار هستند تا راز یک قتل را کشف کنند. فضای داستان در غارهای پولادی، زمین بود. اما در خورشید عریان، همان طور که شاید از اسمش مشخص باشد، ماجرا در سطح باز سیارهی سولاریا و زیر خورشید عریان آن سیاره میگذرد. این داستان جزو آثار قوی و محبوب آسیموف محسوب میشود و در زنجیرهی داستانهای مجموعهی بنیاد، حلقهای ارزشمندی است. از نکات برجستهی داستانهای بنیاد، قطعاً موضوعات جامعهشناسی است که در این داستانها مطرح میشود و مورد بحث قرار میگیرد. جوامع مطرح شده در این داستانها اگرچه متعلق به آیندهای دور و جهانهایی خیالی هستند، با این حال جوامعی انسانیاند و مسائل مطرح شده در آنها، همان چیزهایی است که بشریت از ابتدای تاریخ تا به حال درگیر آنها بوده است. جایی در کتاب «لبهی بنیاد کهکشانی»، وقتی صحبت از دموکراسی میشود، یکی از شخصیتها میگوید: «از بیست هزار سال پیش دموکراسی جز در دورههای کوتاهمدت به خدمت گرفته نشده و اگر هم شده از هم پاشیده.» در این جمله خوب میتوان عقیده آسیموف را دربارهی نظامهای سیاسی و اجتماعی بشریت دید. آن چه امروز در دنیای ما شکل گرفته تا هزاران سال بعد از ما همچنان دلمشغولی نسل بشر خواهد بود. همان طور که گفته شد ماجرای خورشید عریان در سیارهی سولاریا اتفاق میافتد. سولاریا یکی از پنجاه جهانی است که به دست بشر مسکونی شده. اهالی این جهانها بعد از اصلاح ژنتیکی بدنهایشان و تغییر دادن محیط زیستشان که عمری طولانی در حد چهار دهه به آنان بخشیده، خود را از اجداد زمینیشان به کل جدا کردهاند. در این داستان جامعهی سولاریا که خیلی هم خاص است، با جامعهی زمین مقایسه میشود. خلاصهای کوتاه از داستان: الیاس بیلی به طور ناگهانی و خیلی شتابزده برای یک ماموریت به سولاریا فرستاده میشود. در سولاریا یک نفر به قتل رسیده است. چیزی که در کل تاریخ این سیاره اتفاق نیافتاده بوده. در سولاریا کسی دلیلی برای کشتن کسی ندارد و به دلیل فرهنگ خاص سولاریا، امکان قتل یک انسان به دست انسانی دیگر وجود ندارد. روباتها هم به خاطر قوانین سهگانه هرگز نمیتوانند به انسانی آسیب برسانند. با این حال کسی باید ریکین دلمار را به قتل رسانده باشد. از آن جا که هیچ گاه قتلی در سولاریا اتفاق نمیافتد و جنایتی صورت نمیگیرد، در سولاریا ادارهی پلیس و دایرهی جنایی وجود ندارد. و حتا در جهانهای دیگر هم پلیس کارآمدی وجود ندارد. پس سولاریا به درخواست ائورورا از زمین کمک میجوید و الیاس بیلی به سولاریا میرود. در این ماموریت آر.دانیل اولیواو، ربات انساننمایی که در پروندهی قبلی [3] همراه او بوده نیز با وی به سولاریا میآید. گلادیا دلمار، همسر مقتول تنها مظنون پرونده است. با این حال او هم نمیتوانسته قاتل باشد. مقتول به وسیلهی شی سنگینی که به سرش خورده از پا در آمده است. این شی هرگز کشف نشده و گلادیا قدرت زدن چنان ضربهای را نداشته. او هنگام وقوع قتل، در مکان دیگری از عمارت بوده و حتا محل آزمایشگاه شوهرش را هم نمیدانسته است. در این میان، اجتناب سولاریاییها از دیدار رو در رو، کار را برای بیلی بسیار سخت میکند. با این حال او بالاخره به شکلی از پس قضیه بر میآید. سولاریا: مشخصات جامعه: سولاریا آخرین کرهای است که به دست فضاییان مسکونی شده. جمعیت بیست هزار نفری سولاریا همگی افرادی ثروتمند و راحتطلب هستند که در عمارتهای بزرگ با روباتهایشان زندگی میکنند. تعداد روباتها در سولاریا به دویست میلیون میرسد. یعنی بیست هزار روبات در مقابل یک انسان. سولاریاییها بهترین سازندهی روبات میان جهانهای فضایی هستند و بهترین متخصصان در این زمینه را دارند. اما چیزی که به واقع سولاریا را از زمین و حتا از دیگر دنیاهای فضایی منفک میسازد فرهنگ غریب آن است. سولارییها نسبت به دیدار رو در رو با همدیگر دچار نوعی نفرت و بیزاری هیستریک هستند. آنها حتا از تصور این که هوایی را تنفس کنند که دیگری تنفس کرده، دچار نفرت و دلبه همخوردگی میشوند. هر سولاریایی به تنهایی با سپاه عظیم روباتهایش، در عمارت بزرگش زندگی میکند. البته تنهایی سولارییها در عمارتهایشان مطلق نیست. طبق قانون زن و شوهر باید با یکدیگر در یک عمارت زندگی کنند. با این حال حتا زندگی زناشویی هم در سولاریا آن مفهوم آشنا را ندارد. زن و شوهر داخل یک عمارت هر کدام بخش مجزای خود را دارد و حتا از مکان زندگی دیگری خبر ندارد. روابط زناشویی بین زوجین فقط با قرار قبلی و در حالتی آمیخته به نهایت نفرت و انزجار و فقط به قصد فررزنددار شدن میباشد. برای مشاهده متن کامل پست بر روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید |
ادامه مطلب>>>
|
«گزارش اقلیت» که الهامبخش فیلمی سینمایی به همین نام ساختهی سال ۲۰۰۲ میلادی است، یکی از مشهورترین داستانهای «فیلیپ ک. دیک» نویسندهی بزرگ علمی تخیلی شناخته میشود. داستان نخستین بار در سال ۱۹۵۶ میلادی در یک مجموعه داستان به نام «گزارش اقلیت و دیگر داستانهای کوتاه» به چاپ رسید.
فیلم ساخته شده بر اساس این اثر کار «استیون اسپیلبرگ» و نقش شخصیت اصلی را «تام کروز» بازی میکند. هر چند لازم به ذکر است، فیلمنامه با داستان تفاوتهای اساسی دارد. از آنجایی که این اثر از داستانهای معمول آکادمی فانتزی بلندتر است، تصمیم بر این شد که در دو قسمت تنظیم و بر روی وبگاه ارایه شود. از فیلیپ ک. دیک بیشتر بخوانیم:
• عمده فروشی خاطرات درخواستی برگردان: سمیه کرمی، مهدی مرعشی • در آن سو، واب آرمیده برگردان: مهرداد تویسرکانی • گزارش اقلیت برگردان: سمیه کرمی مدخل فیلیپ ک. دیک در دانشنامهی آزاد ع.ت.ف 1.
آندرتون وقتی مرد جوان را دید، اولین فکری که به ذهنش رسید این بود: من دارم کچل میشوم. کچل و چاق و پیر. اما این را بلند نگفت. به جای این کار، صندلیاش را عقب داد، بلند شد و با عزمی راسخ کنار میزش آمد و دست راستش را به خشکی دراز کرد. همان طور که با مهربانی ساختگی لبخند میزد، با مرد جوان دست داد. او پرسید: «ویتوِر؟[1]» داشت سعی میکرد لحن سوالش مهربان به نظر برسد. مرد جوان گفت: «درسته. اما البته شما اد صدایم کنید. این در صورتی است که شما هم مثل من از تشریفات غیرضروری خوشتون نیاد.» حالتی که روی چهرهی بور و بسیار مصممش بود، نشان میداد که موضوع را حلشده فرض کرده. از این به بعد جان و اِد خواهند بود. همه چیز از همان ابتدا به طرز خوشایندی مسالمتآمیز خواهد بود. آندرتون که پیشدرآمد بسیار دوستانه را نادیده میگرفت، محتاطانه پرسید: «برای پیدا کردن ساختمان خیلی به زحمت افتادین؟» خدای بزرگ، مجبور بود به یک چیزی چنگ بیاندازد. ترس به او هجوم آورد و شروع به عرقریختن کرد. ویتوِر طوری داشت در اطراف دفتر راه میرفت، انگار که از همین حالا صاحبش شده باشد، انگار داشت ابعادش را اندازه میگرفت. نمیتوانست چند روزی صبر کند؟ یک فاصلهی مودبانه؟ ویتوِر که دستانش را داخل جیبهایش گذاشته بود با شادمانی پاسخ داد: «مشکلی پیش نیامد.» با اشتیاق پروندههای حجیم را که کنار دیوار چیده شده بودند، بررسی کرد. «من کورکورانه به سازمان شما نمیآم، متوجه که هستین. من دربارهی روش ادارهی پادجرم، عقاید خاص خودم را دارم.» آندرتون که میلرزید، پیپش را روشن کرد. «چطوری اداره میشه؟ دوست دارم بدونم.» ویتور گفت: «بد نیست. در واقع خیلی هم خوبه.» آندرتون با لحنی یکنواخت گفت:«این نظر شخصی شماست؟ یا فقط یک تعارف؟» ویتوِر با چهرهای خالی از تزویر به او چشم دوخت. «شخصی و عمومی. سنا از کار شما راضیست. در واقع، آنها علاقهمند هستند.» او اضافه کرد: «البته به همون اندازهای که مردان پیر میتونن علاقهمند باشن.» آندرتون خودش را عقب کشید، اما در ظاهر خونسرد باقیماند. اگرچه برایش سخت بود. در این فکر بود که ویتوِر واقعاً به چه چیز فکر میکند. در آن کلهی حسابی اصلاحشده واقعاً چه میگذشت؟ چشمان مرد جوان، آبیِروشن و به طرز آزاردهندهای باهوش بود. ویتوِر به هیچ عنوان ابله نبود، و مشخص بود آرزوهای دور و درازی دارد. آندرتون با احتیاط گفت: «آن طور که من متوجه شدم، تا زمانی که بازنشست شوم، شما دستیار من خواهید بود.» دیگری بدون لحظهای درنگ، پاسخ داد: «من هم همینطور فکر میکنم.» پیپ در دستان آندرتون لرزید. «آن زمان ممکن است امسال یا سال بعد یا حتا ده سال بعد از این باشد. من هیچ اجباری برای بازنشست شدن ندارم. من پادجرم را بنیانگذاری کردم و تا هر وقت که بخواهم میتوانم اینجا بمانم. این کاملاً تصمیم خودم است.» ویتوِر سر تکان داد، هنوز هم حالت چهرهاش حاکی از سادگی بود: «البته.» آندرتون با قدری تلاش، کمی آرام شد. «من فقط خواستم همه چیز را روشن کنم.» ویتوِر موافقت کرد:«از ابتدا. رییس شمایی، هر چی شما بگی، همون میشه.» با لحنی در نهایت صداقت پرسید:«ممکنه سازمان را به من نشون بدین؟ دوست دارم، هر چه زودتر با روال کلی کار آشنا بشم.» همانطور که میان ردیفهای شلوغ دفاتر که با رنگ زرد روشن شده بودند، قدم میزدند آندرتون گفت: «البته شما با نظریهی پادجرم آشنا هستید. فرض میکنم که این طور باشه.» ویتوِر پاسخ داد: «من همون اطلاعاتی را دارم که به صورت عمومی قابل دسترس است. شما با کمک گرفتن از پیشآگاههای جهشیافتهتون به طور برجسته و موفقیتآمیزی تونستین سیستم جزاییِ زندان و جریمه را که مربوط به بعد از جنایت هستند، حذف کنید. همه میدونن مجازات هیچوقت یک بازدارندهی مناسب نبوده و هیچ دردی از قربانیای که مرده دوا نمیکند.» به آسانسور پایینرونده رسیده بودند. درحالیکه آسانسور آنها را به آرامی پایین میبرد، آندرتون گفت: «احتمالاً مشکلات قانونی اساسی که روش پادجرم بوجود میآورد را متوجه شدین. ما افرادی را دستگیر میکنیم که هیچ قانونی را نشکستند.» ویتوِر با اعتقاد راسخ گفت: «ولی قطعاً این کار را میکنند.» «خوشبختانه این کار را نمیکنند، چون آنها را قبل از این که حرکت خشونتآمیزی مرتکب بشوند، دستگیر میکنیم. بنابراین خود عمل ارتکاب به جرم قطعاً غیرواقعی است. ما ادعا میکنیم آنها مجرم هستند. و از طرف دیگر آنها تا ابد ادعا میکنند که بیگناه هستند. و از یک زاویه دید، آنها واقعاً هم بیگناه هستند.» آسانسور باز شد تا آنها خارج شوند و بعد دوباره شروع کردند به قدم زدن در یک راهروی زرد. آندرتون ادامه داد: «ما در جامعهمان جرایم بزرگی نداریم. اما یک بازدشتگاه پر از مجرمان بالقوه داریم.» درها باز و بسته شدند و آنها در بخش تجزیه وتحلیل بودند. روبهرویشان کپهای از تجهیزات حیرتانگیز قرار داشت- دریافتکنندههای اطلاعات و ماشینهای محاسباتی که مواد ورودی را مطالعه و از نو بازسازی میکنند. و آن سوی ماشینآلات سه پیشآگاه نشسته بودند که زیر شبکهی پیچ در پیچ سیمکشیها تقریباً از نظر پنهان بودند. آندرتون به خشکی گفت: «آنجا هستند. نظرت دربارهشون چیه؟» سه عقبافتاده در فضای نیمهتاریک و غمانگیز نشسته بودند و حرفهای بیمعنا میزدند. هر حرف بیربط و هر هجای تصادفی، تحلیل و مقایسه میشد، بعد به شکل علائم تصویری در میآمد، روی پانچکارتهای متداول رونویسی میشد و بعد از شکافهای کدگذاری شدهی مختلف خارج میشد. تمام طول روز عقبافتادهها حرفهای بیمعنا میزدند، در صندلیهای پشتی بلندِ مخصوصشان زندانی بودند و با نوارهای آهنی، سیمها و گیرهها در یک موقعیت سفت و سخت ثابت نگاه داشته میشدند. نیازهای فیزیکیشان به صورت اتوماتیک برطرف میشد. آنها هیچ نیاز معنوی نداشتند. درست مثل گیاهان بودند، سر وصدا در میآوردند و چرت و پرت میگفتند و فقط زنده بودند. ذهنهایشان گنگ و مبهوت بود و گمشده در سایهها. اما نه سایههای امروز. سه موجودِ چرت و پرتگوی پر سر و صدا، با سرهای بزرگ و بدنهای سستشان غرق در تفکر آینده بودند. دستگاههای تحلیلگر داشتند پیشگوییها را ذخیره میکردند و وقتی که سه احمق پیشآگاه حرف میزدند، ماشینآلات با دقت گوش میکردند. برای اولین بار آن اعتمادبهنفس و سرخوشی از چهرهی ویتور رخت بر بست. نگاهی بیمارگونه و ترسناک در چشمانش جای گرفت، مخلوطی از شرم و عذاب وجدان بود. زیر لب گفت: «این..خوشایند نیست. من نمیدونستم آنها این قدر....» به دنبال کلمهی مناسب ذهنش را جستجو کرد و با حرکات دست و اشاره ادامه داد:« این قدر معیوب هستند.» برای مطالعه ادامه داستان بر روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید.
منبع : آکادمی فانتزی |
ادامه مطلب>>>
۱۹۸۴ : جرج اورول 1984:George Orwell
داستان در لندن 1984، لندنی تخیلی که درواقع روسیه سوسیالیستی تحت قیمومت استالین را تداعی می کند، واقع می شود. وینستون اسمیت یک کارمند جزء حزب است که در دستگاه بروکراسی (دیوانسالاری) عظیم خاص نظام سوسیالیستی وظیفه تغییر و اصلاح اخبار گذشته را برعهده دارد به نحوی که با پیش گویی ها و اطلاعات حزب تطابق کند. حزب جز چنین جامعه بسته ای توسط اورول به تصویر کشیده شده است و این کار با زبان، دیده وتفکر و احساس اسمیت انجام شده است. ما در این داستان از دنیای درون یک عضو ساده حزب کمونیست پی به رازها، تضادها، مشکلات وروانپریشی های یک جامعه بسته می بریم. این جامعه بسته لازم نیست که حتماً یک جامعه سوسیالیستی باشد بلکه کلمن یک نظام تمامیت خواه و توتالیتر بر آن فرمان براند. رویمی که قصد دارد تمام جوانب و عرصه های جامعه را کنترل کند، جامعه ای همرنگ و یک صدا بسازد که تنها به فرامین رویم عمل کنند و شعارهای رویم را بپذیرند، گواینکه این اعمال را به بهانه هدایت جامعه و سعادت انسان ها انجام می دهد ولی
درواقع این نظام چیزی نیست جز مجموعه ای از انسان های فاسد و فرصت طلب که تنها در پی منافع شخصی خود هستند و البته برای دست یافتن به این منافع نیازمند زیردستانی صادق ولی ناآگاه و جامعه ای خاموش و فرمانبردار هستند و این چنین است که از نظر چنین نظامی اندیشه و اندیشیدن مخرب محسوب می شود چرا که با فرمانبرداری ناآگاهانه موردنیاز قدرتمندان سر تضاد دارد و باید هرطور که می شود آن را مسدود کرد، آن را محدود کرد و حتی آن را تحت کنترل خود درآورد و در این راه است که تاریخ و گذشته تحریف می شود، آنچه موردنظر طبقه قدرتمند است باقی می ماند و باقی حذف می شود و حتی اگر نکته ای در حمایت از افکار این طبقه در گذشته وجود ندارد باعث نگرانی و تشویش نمی شود، تاریخ آن چیزی است که قدرتمندان می نویسند و نه موجودی مجرد که برای خود ذاتی و هویتی دارد. حقیقت باز آفریده می شود و البته جای تذکر نیست که این حقایق مشتی دروغ و تهمت بیش نیستند که به فرمان پیشوا یا ناظر کبیر (رأس هرم نظام توتالیتر) لباس حقیقت پوشیده اند یا درواقع لباس حقیقت را به آنها پوشانده اند.
شعارها، برنامه های دسته جمعی، همایش ها و راهپیمایی ها، سینما و هنرو... همه و همه در خدمت افکار و خواسته های پیشوا و زیردستان سودجویش قرار می گیرند تا افکار وروح و ذهن جامعه را کنترل کنند و آن را به اسارت خویش درآورند و اینجاست که ما پی به نیاز این رویم ها به دیوانسالاری می بریم. مردم ناآگاه که نه تنها جسمشان بلکه روح و فکرشان در اسارتی است چه می کنند؟ هیچ، از زندگی خود رنج می برند ولی توان اعتراض ندارند چون نمی دانند که درد کجاست و داروی آن چیست، تمام معیارها فرو ریخته، همه چیز نسبی شده و حتی گذشته ای هم چنانچه وصفش رفت وجود ندارد تا چراغ راه آینده شود و یا به عنوان ملاک مقایسه، مورد استفاده قرار گیرد. اعضای این نظام عریض و طویل تبلیغات چه، آنها را به عین واقعیت را لمس می کنند و شاهد تحریف ها، دروغ ها و سوءاستفاده های قدرتمندان هستند.
ولی در این داستان می بینیم که آنها نیز در سیلاب بازآفرین های ذهنی و تحریف گذشته غرق شده اند و به علاوه چنان تحت کنترل حزب مرکزی قرار دارند که حتی در خانه خود ایمن نیستند تا لحظه ای بیاسایند و یا خطی بر علیه حزب و منافعش بنویسند و چنین بستری، مناسب ترین زمین برای بذر نفاق و دورویی است، می توان در این زمین هکتارها نفاق کاشت و خرمان ها دروغ و کینه و خیانت کشت کرد. حتی مفاهیم معنای حقیقی خود را از دست می دهند، از درون تهی می شوند، استحاله می شوند و درنهایت معنایی می یابند کاملاً متفاوت از آنچه بودند و خیلی اوقات معنایی می یابند کاملاً متضاد به آنچه که بودند. مانند اسم وزارت ها در داستان که جورج اورول یا طنزی تلخ و زیبا آنها را خلق کرده است. وزارت کشور که وظیفه اش قلع و قمع مخالفان و سلاخی دگراندیشان است، وزارت عشق!!! نامیده می شود. وزارت اقتصاد و دارایی که لحظه به لحظه محدودیتی دیگر بر مشکلات اقتصادی و رفاهی جامعه می افزاید، وزارت فراوانی!!! می شود و...! ولی یک نکته که همانا نکته محوری داستان را تشکیل می دهد با ظرافتی خاص بیان شده است.
اندیشه رودی خروشان و رونده است که هر سدی را می شکند و در کوهی عظیم سوراخ و منفذی کوچک می یابد و در یک کلام راه خود را ادامه می دهد. می توان در برابر آن سر کشید و مانع ایجاد کرد، می توان حرکتآن را تند کرد ولی نمی توان جلوی آن را گرفت، سرانجام راه خود را می یابد و از مسیری که قدرت طلبان تمامیت خواه برای آن در نظر گرفته اند خارج خواهد شد ولو اینکه به انحراف کشیده شود و به درستی این نظام ها و این پیشواها اندیشه را دشمن می دانند بلکه خطرناک ترین دشمن چرا که از همین گور است که هزاران هزار مشکل برمی خیزد!!! اندیشه بین، دگراندیشی را با خود همراه و ملزم دارد، وقتی که همه یک جور بیندیشند یک گونه لباس نمی پوشند، یک شعار نمی دهند، یک جور زندگی نمی کنند و جامعه ای متشکل از چنین انسان هایی جامعه ای همرنگ، یکصدا و ناآگاه نخواهد بود که نظامی تمامیت خواه به راحتی به آن فرمان راند بلکه جامعه متکثر و متنوع خواهد بود که راه خود را از میان برخورد، تقابل و تعامل عقاید و تسامل و مدارا می پیماید و بالطبع نظامی سیاسی و اجتماعی را می طلبد که تضمین کننده حداکثر آزادی برای اقشار مختلف جامعه باشد. باید اضافه کرد حمله وحشیانه در باب قدرت و سگ های زنجیری پیشوا یا ناظر کبیر و فرصت طلبان اطرافش نه فقط برای قدرت بی پایان اندیشه (که در تضاد کامل با منافعشان قرار دارد) که از ترس و ضعف درونی شان نشأت می گیرد چرا که بنا به گفته روانشناسان هر فردی می تواند واحد واوه شجاعت باشد به جز یک دیکتاتور.
این ترس درونی است که در مرحله نهایی تبدیل به بیماری مهیب پا را نو پا می شود و میل به تصرف و دخالت در کوچکترین وجوه زندگی افراد را بیدار می کند. چرا که هر لحظه ممکن است توطئه ای در جهت نابودی منافع آنان درحال شکل گیری باشد. اعضای دون پایه حزب علاوه بر این بیماری (که از رأس هرم قدرت به آنها سرایت می کند) به بیماری اسکیزوفرنی (دو شخصیتی) نیز مبتلا هستند چرا که در معرض دید حزب چیزی هستند و در خلوت افکار خود چیزی دیگر تمام این نکات به طور دقیق و موشکافانه در تک تک شخصیت های داستان مورد تحلیل قرار گرفته است و مجموعه ای از این تضادها، ناهنجاری ها و مشکلاتی که نه اجازه بروز پیدا کرده و نه از حجم آن کاسته شده (بلکه هر دم بر آن افزوده شده است) درنهایت به صورت یک انفجار مهیب تمام این نظام قدرت طلب فاسد را در کام خود خواهد کشید و این روند که با امتیازطلبی سیری ناپذیر و روزافزون طبقه قدرتمند تمامیت خواه بر شتابش افزوده می شود پس از خود انفجار اطلاعات و حقایق را در پی خود خواهد داشت، حقیقت نمایان می شود تا شعارهای دروغین و وعده های تو خالی از باب قدرت را برملا سازد، واقعیت ها از گوری که قدرتمندان برای آنها ساخته اند دوباره بیرون می آیند و گذشته را چنان که بوده و نه چنان که ناظر کبیر برای ما بازگو کرده، بازسازی می کنند تا یک بار دیگر چراغ راه آینده ما باشد.
این حوادث رخ خواهد داد و این سرنوشت ؟؟؟ چنین نظامی است و از عجایب روزگار است که نظام هایی متکی بر ایدئولووی مارکسیستی که اصول فلسفه دیالکتیک و تکامل تاریخ شاه بیت آن است) خود مشمول حکمی تاریخی شوند با همان قاطعیت و بی رحمی که آنها از احکام تاریخ برداشت می کردند!! حال این سؤال در جای خود دارای اهمیت است، اکنون که نظام های توتالیتر سوسیالیستی برچیده شده اند و رویم ها، بنیادگرای اسلامی به سوی تعادل و تسامل گام برمی دارند آیا خطر بروز نظام های توتالیتر و تمامیت خواه برطرف شده است؟ جواب منفی است.
تاریخ خود بهترین پاسخ را به ما عرضه می دارد، فقط کافی است که از آن بیاموزیم و عبرت بگیریم.
کتاب 1984 به دلیل تاثیر زیادی که بر ادبیات داشته باعث ایجاد دست کم چهار کلمۀ جدید در زبان انگلیسی شده است:
doublethink: پذیرش همزمان دو مفهوم متضاد مخصوصاً در نتیجۀ تلقین فکری سیاسی
thoughtcrime: جرم فکری
newspeak: زبانی دوپهلو و نامفهوم که در تبلیغات سیاسی استفاده شود
big brother: شخصی که قدرت کامل در حکومتی معمولاً استبدادی دارد
این اثر همواره جزو ده رمان برتر قرن بیستم شناخته شده و همچنین در نظرخواهی انجام شده از خوانندگان مجلۀ تایم که حدود سه سال پیش انجام شد به عنوان برترین رمان در طول تاریخ انتخاب شد.
لینکهای دانلود کتاب ۱۹۸۴ نوشته جرج اورول
لینک دانلود کتاب : 1984 نوشته جرج اورول(زبان انگلیسی)
http://www.4shared.com/file/33554687/abe27586/George_Orwell_-_1984.html?dirPwdVerified=40842ec7
جستار وابسته جرج اورول در ویکی پدیا
منبع : Iketab و کتابهای فارسی



موضوعاتی را که در مدارس میخوانیم میشود به دو دسته تقسیم کرد: علوم و هنرها. علوم، شامل ریاضیات، جغرافیا، شیمی، فیزیک و مانند آنهاست. طراحی، نقاشی، مدلسازی، دوزندگی، نمایش، موسیقی و ادبیات هم در میان هنرها قرار میگیرند. هدف از تحصیل، کمک به تطابق افراد با جامعهٔ نظامیافته است. به همین سبب، در طول تحصیلمان موضوعاتی را میخوانیم که در یک جامعهٔ سامانیافته، از اهمیت بسیاری برخوردارند؛ هنر و علم.

